مورفیک رزونانس یک فرضیه درباره حافظه جمعی هست که توسط روپرت شلدریک Rupert Sheldrake برای اولین بار مطرح شده است.

فرض اصلی این دانشمند این هست که قوانین جهان در حال تغییرند. در حالی که باور پذیرفته شده در بین اکثر دانشمندان این هست که قوانین طبیعت ثابت هستند.

شلدریک اعتقاد داره که اگر نظریه‌ی بیگ بنگ یا انفجار بزرگ رو بپذیریم، به این معناست که به تکامل جهان باور داریم.

ولی نگاه ساده‌انگارانه اینه که به تکامل قوانین جهان باور نداشته باشیم. یعنی بگیم که جهان 14 میلیارد سال پیش از انفجاری بزرگ شروع شد و قوانینی ناگهان "از هیچ" در یک لحظه برش حاکم شدند.

اگر قائل به این هستیم که جهان در حال تکامل هست باید به تکامل قوانین جهان نیز باور داشته باشیم.

در عین حال واژه "قانون" رو هم واژه دقیقی نمی‌دونه چون که یک ویژگی مربوط به دنیای انسان‌هاست.

انسان‌ها با مورد تشابه قرار دادن قوانین انسانی برای جهان نیز قانون در نظر گرفته‌اند. حتی با این تعریف هم واضحه که قوانین در بین انسان‌ها دائما تغییر ‌می‌کنند پس برای چه قوانین حاکم بر جهان نباید تغییر کنند.‌

نظر شلدریک این هست که بهتره به جای واژه‌ی قانون از واژه‌ی عادت استفاده بشه. یک سری عادت‌هایی که فعلا جهان بر اساس اون‌ها جلو می‌ره و ما جهان رو اونطوری می‌شناسیم.

اگر وارد سایت شلدریک بشید می‌تونید راجع به این موضوع مطالعه کنید.

فرضیه مورفیک رزونانس

بر اساس مورفیک رزونانس حافظه نیازی به محیط فیزیکی برای ذخیره شدن نداره. یعنی حافظه شما تماما در مغز شما ذخیره نشده است.

یعنی یک حافظه جمعی وجود داره که توسط گذشتگان و گونه‌ی انسان یا دیگر گونه‌ها ایجاد شده است. به این ترتیب یک شخص میراث‌دار حافظه جمعی افراد گونه‌ی خودش در گذشته است. همچنین خودش نیز می‌تواند بر این حافظه جمعی تاثیر بگذارد و اینگونه بر آیندگان تاثیر بگذارد.

برای مثال وقتی که یک زرافه در رحم مادرش بزرگ می‌شه، خودش رو با مورفیک رزونانس بقیه زرافه‌ها تطبیق می‌ده.

زرافه در حافظه جمعی گونه خودش به وجود میاد و کشیده می‌شه. در اون حافظه هست که زرافه می‌تواند به مانند یک زرافه رشد کند، و به مانند یک زرافه رفتار کند. به این خاطر که در این حافظه جمعی در حال کشیده شدن است.

زرافه باید دارای ژن‌های درستی باشد تا پروتئین‌های درستی را به وجود بیاورد. ولی ژن‌ها فقط مسوول پروتئین‌هایی هستند که یک موجود زیستی می‌تواند به وجود بیاورد نه مسوول شکل و رفتار آن موجود زیستی. شلدریک اعتقاد به این داره که نقش ژن‌ها بیش از اندازه بزرگ نشون داده می‌شند.

به همین شکل هر گونه‌ای دارای یک حافظه جمعی است.

بر اساس این فرضیه اگر شما به موش‌های لندن یک ترفند جدید رو یاد بدید از آن لحظه به بعد موش‌های دیگر از همان گونه نیز باید آن ترفند رو راحت‌تر یاد بگیرند. حال در هر کجای دنیا که باشند. به این خاطر که یک بار موش‌ها در لندن اون رو یاد گرفته‌اند

این فرضیه روپرت شلدریک از مورفیک رزونانس هست. هر چیزی به عادت‌های در حال تکامل مربوط می‌شه و نه قوانین ثابت.

این فرضیه اولین بار در سال 1981 در کتاب "علم نوینی از حیات" A New Science of Life مطرح شده ‌است و بعدها با جزئیات بیشتر در سال 1988 در کتاب "حضور گذشته" The Presence of the Past راجع بهش بحث شده. یکی از آخرین کتاب‌هایی که نوشته کتاب "توهم علم" The Science Delusion هست که در سال 2012 منتشر شده.

این دانشمند به خاطر نظریاتی که داره شخصیت جنجالی و بحث برانگیزی هست.

حتی به این اعتقاد داره که ثابت‌های طبیعت مثل سرعت نور در حال تغییرند و اگر مثلا سرعت نور رو به صورت تجربی اندازه‌گیری کنیم مقدار الانش با مقداری که 60 سال پیش اندازه گرفته شده اندکی متفاوته ولی پذیرفتن چنین چیزی به این خاطر که عواقب سنگینی داره مورد قبول قرار نمی‌گیره.

توجه کنید که سرعت نور در دنیای فیزیک توسط برخی اشخاص پرستش می‌شه و کسی حق نداره راجع بهش نظری بده.

شلدریک یک سخنرانی در سایت تِد انجام داده و در اون از 10 مورد از تعصبات و فرضیات علمی صحبت کرده. ولی بعدا به خاطر اعتراضات زیاد این سخنرانی از روی سایت تِد برداشته شده. با جستجوی کوتاهی می‌تونید اون رو در یوتیوب پیدا کنید. The science delusion

حرفی که می‌زنه اینه که باید بین دو موضوع تفاوت قائل بشیم: 1. علم به عنوان روشی برای کاوش که بر اساس استدلال، شواهد، فرضیات، و تحقیقات جمعی است. 2. علم به عنوان یک سیستم اعتقادی و جهان‌بینی است.

شلدریک می‌گه که جنبه دوم علم بسیار فراگیرتر هست که چیزی جز تعصب نیست. در واقع از علم به عنوان ابزاری برای حقیقت یابی استفاده نمی‌شه. بلکه از اون به صورت یک سیستم اعتقادی استفاده می‌شه.

این تقریبا جهان‌بینی پذیرفته شده در بین بسیاری از تحصیل‌کردگان جهان هست. پایه و بنیاد سیستم آموزش است، سیستم درمان، سیستم پزشکی، دولت‌ها، و جهان‌بینی پذیرفته شده در بین آن‌هاست.

علم امروز بر اساس جهان‌بینی مادی‌گرایانه به جلو می‌ره و علم اگر بتونه از چنین پیش‌فرضی خودش رو بیرون بیاره می‌تونه دوباره قدرتمند‌تر از قبل متولد بشه.

مثلا خود شلدریک راجع به موضوعاتی مثل تِلپاتی یا ذهن‌خوانی، دیدن تصاویری از آینده، یا اینکه چرا وقتی کسی به آدم نگاه می‌کنه اون آدم ممکنه متوجه بشه Psychic Staring Effect تحقیق کرده. دنیای قدیم رو تصور کنید که دنیای شکار و شکارچی بوده. طعمه‌ای که می‌تونسته حضور شکارچی رو حس کنه نسبت به دیگران برتری داشته.

یا اینکه مثلا روی سگ‌ها تحقیق کرده و دیده سگ‌‌ها وقتی که صاحبشون حتی از فاصله بسیار دوری قصد اومدن به خونه رو دارند متوجه می‌شند.

می‌تونید تصور کنید که بیشتر حرف‌های این آدم در جامعه علمی پذیرفته شده نیست. البته خودش شخصیت علمی و دارای مدرک دکترای بیوشیمی از دانشگاه کمبریج هست. سالیان زیادی به عنوان محقق در بالاترین سطح کار کرده و به خوبی به روش‌های علمی آشنا هست. برای همین هم نمی‌تونند جدیش نگیرند.

حرف این آدم این نیست که چنین پدیده‌هایی وجود دارند یا ندارند. بلکه بحثش تعصب حاکم بر جامعه علمی هست که حتی حاضر نمی‌شند به چنین مسائلی توجه کنند چه برسه که بخوان برای چنین تحقیقاتی بودجه‌های علمی هم در نظر بگیرند.

حتی سایت تِد که خودش شعارش این هست که ایده‌هایی رو که ارزش پخش شدن دارند رو گسترش بده نمی‌تونه چنین ایده‌های رو تحمل کنه. چنین ایده‌هایی تبعات بسیار بزرگی دارند و آدم‌ها معمولا ترجیح می‌دند اون‌ها رو نپذیرند.

داستان میمون‌های جزیره کوشیما ژاپن

در جزیره کوشیما ژاپن گروهی از میمون‌ها زندگی می‌کردند و از غذاهای موجود در جزیره تغذیه می‌کردند. یکی از غذاهای محبوب میمون‌ها تو این جزیره سیب‌زمینی بوده.

میمون‌ها این سیب‌زمینی‌ها رو خیلی دوست داشتند ولی مشکلی که وجود داشته این بوده که سیب‌زمینی‌ها رو باید از زیر خاک در می‌آوردن و بعد مصرف می‌کردند.

سیب‌زمینی‌ها پر از خاک، سنگ‌ریزه، و آشغال بودن و وقتی میمون‌ها اون‌ها رو می‌خوردند دهنشون پر از آشغال می‌شده. برای همین بعد از خوردنشون باید ساعت‌ها می‌شستند و دهنشون رو تمیز می‌کردند.

روزی یکی از میمون‌های جوان ماده به اسم ایمو (به زبان ژاپنی به معنای سیب‌زمینی هست) تصمیم می‌گیره که بره سیب‌زمینی خودش رو در آب دریا بشوره و بعد بخوره. این کار رو هم انجام می‌ده. دلیلش هم ساده بوده، می‌خواسته سیب‌زمینی تمیز بخوره.

وقتی میمون‌های دیگه‌ی قبیله این حرکت خلاف عرف رو از اون میمون می‌بینن تصمیم به طرد اون برای چندین سال می‌کنند.

اما در طول چندین سال بعد یواش یواش میمون‌های دیگه‌ی قبیله هم کار اون میمون جوان رو امتحان می‌کنند و به مرور زمان تعدادشون بیشتر می‌شه. بعد از 6 یا 7 سال تقریبا تمام میمون‌های قبیله سیب‌زمینی‌ها رو قبل از خوردن می‌شستند. ولی این تغییر رفتار از تعداد اندکی میمون به کل جامعه به طور ناگهانی اتفاق می‌افته.

چنین مشاهده‌ای در رفتار میمون‌ها در سال 1950 منجر به معرفی مفهومی به اسم "جمعیت بحرانی" شد. جمعیتی که لازم هست تا یک ایده‌ی جدید رو بپذیرند تا اون ایده به طور همگانی در کل اون جمعیت پذیرفته بشه.

گفته می‌شه وقتی حدودا 30 درصد از یک جامعه‌ای شروع می‌کنند ایده‌ی جدیدی مثل "تفکر نوآورانه" رو بپذیرند اون تفکر بر تمام اون جامعه حاکم می‌شه. البته دقت کنید عدد 30 عدد دقیقی نیست و این تحقیق از تحقیقات قدیمی رفتارهای جمعی هست. با این حال به معنای وجود یک رابطه غیر خطی در پذیرفتن ایده‌های جدید هست.

نوآوری و جمعیت بحرانی

ابتدا با اون‌ها کاملا مخالفت می‌شه، ولی وقتی تعداد از یک حدی گذشت اون ایده جدید به سرعت بر کل جامعه حاکم می‌شه. مثل گلوله‌ی برفیه که از کوه داره میاد پایین. اگر به اندازه کافی قدرت و ممنتوم پیدا کنه می‌تونه بهمنی رو به راه بندازه.

نکته‌ی خیلی جالبی که وجود داره اینه که گفته می‌شه رفتار شستن سیب‌زمینی‌ها توسط میمون‌ها از سال‌های 1960 به بعد در جاهای دیگه دنیا هم مشاهده می‌شه. این مشاهده به یک راز تبدیل می‌شه و فرضیه‌های متعددی مثل شنا کردن یکی از این میمون‌ها به قسمت‌های دیگه دنیا برای توضیحش مطرح شده.
ولی حدس زیباتری که می‌تونه وجود داشته باشه فرضیه حافظه جمعی است.