این مطلب رو برای افراد نامنظمی مثل خودم به جهت یادآوری می‌نویسم.

فکر می‌کنم اکثرمون از اهمیت وجود نظم در زندگی آگاهی داریم. و همچنین می‌دونیم که عدم وجود نظم باعث می‌شه زمان از دستمون در بیاد، روزهامون از دست برند، و اصلا نفهمیم که زندگی چطور در حال گذر است.

مثلا اگر روزهای هفته‌امون رو نگاه کنیم، می‌بینیم که روزهامون دارند عین همدیگه تکرار می‌شند، البته با ظاهری متفاوت. برای مثال اگر به یکی از روزهامون دقیق‌تر نگاه کنیم تا بتونیم تصویر واضح‌تری ازش پیدا کنیم می‌بینیم که: 1 ساعتش رو داشتیم خرید می‌کردیم، 1 ساعتش رو غذا درست می‌کردیم، 1 ساعتش رو تو ترافیک بودیم، 1 ساعتش گفتیم به خودمون حال بدیم یکم تو اینستاگرام بچرخیم، 1 ساعتش رو به خوندن کامنت این و اون در جاهای مختلف گذروندیم و حرف‌های کامبیز راجع به مرتضی رو می‌خوندیم،  1 ساعتش رو با دوستمون تلفنی حرف می‌زدیم و 1 ساعتش و سریال می‌دیدیم، 1 ساعتش رو هم ورزش کردیم، 1 ساعتش رو هم داشتیم کتاب می‌خونیم و بسیاری از همین 1 ساعت‌های دیگه. 7 ساعتش رو هم که بخوابیم و 8 ساعتش‌ام که کار کنیم می‌بینیم که روز تموم شده. به تعداد آدم‌ها این 1 ساعت‌ها می‌تونند متفاوت باشند.

حالا روز بعد چه اتفاقی می‌افته. روز بعد این 1 ساعت‌ها جور دیگه‌ای تکرار می‌شند. 1 ساعتی که مربوط به خرید کردن و 1 ساعتی که مربوط به درست کردن غذا بود، تبدیل می‌شه به 2 ساعت رستوران گردی، 1 ساعتشم که باید جواب مرتضی به کامبیز رو بخونیم، 1 ساعت دیگش رو هم به جای تلفن باید چت کنیم، 1 ساعت ترافیک و اینستاگرام هم که اصلا کاریش نمی‌شه کرد، به جای 1 ساعت کتاب هم می‌شینیم مستند می‌بینیم، 1 ساعت سریال هم می‌شینیم تو ایمیل‌هامون سرک میکشیم. بعدشم که باید بخوابیم و کار کنیم. کارم که نکنیم داستان به همین صورت هست و فرقی نمی‌کنه.

البته این حالت ایده‌آل هست. این تقسیم بندی باید به دقیقه و یا حتی ثانیه انجام بشه. چون ما اگر توانایی این رو داشتیم که روزی 1 ساعت کتاب‌های نسبتا مشکل رو بخونیم و به طور متوسط روزی 10 صفحه می‌خوندیم بعد از 1 سال در حدود 3650 صفحه کتاب خونده بودیم و اگر هر کتابی به طور متوسط 300 صفحه باشه اونوقت ما سالی 12 تا کتاب می‌خوندیم و بعد از 4 سال 48 تا کتاب خونده بودیم که فکر می‌کنم از کل تعداد کتاب‌هایی که در دوره لیسانس خوندیم بیشتر می‌شد.

اگر به دو روزی که گفته شد فکر کنیم در ظاهر به نظر میاد دو روز متفاوت بودند. حتی بعد از یک هفته هم به نظر میاد که 7 روز متفاوت سپری شدند.

اما در عمل اگر بازه زمانی بلندتر بشه و بعد از یک سال به کارهامون نگاه کنیم می‌بینیم که کار خاصی رو انجام ندادیم. اتفاقا روزهامون خیلی یکنواخت و ثابت بوده.

یکی از علت‌های چنین موضوعی نداشتن نظم و عدم وجود تصویری روشن از فعالیت‌های زندگیمون در ذهنمون هست. نمی‌دونیم زندگیمون رو داریم به چه کاری می‌گذرونیم. اصلا نمی‌فهمیم چطور داریم زندگی می‌کنیم.

شما اگر بی‌هدف هم باشید ولی یک کار خاص رو به طور مداوم انجام بدید بعد از یک سال در اون کار حرفی برای گفتن خواهید داشت. ولی خوب بدون داشتن هدف انگیزه و معنایی وجود نداره. شفافیت کمک می‌کنه که راحت‌تر به دنبال معنایی برای زندگی بگردید.

معنا و هدف

لازمه که حداقل یک سری از کارها رو به صورت منظم در برنامه زندگی روزانه، هفتگی، یا ماهانه داشته باشیم. مثلا کسی که روزی 15 دقیقه زبان می‌خونه بعد از 1 سال قطعا حرفی برای گفتن به زبان جدید داره. کسی که روزی 10 تا شنا می‌ره، در آخر سال 3650 تا شنا رفته، و قاعدتا با کسی که هیچی نرفته تفاوت داره. کسی که روزی 30 دقیقه رو به برنامه‌نویسی اختصاص بده بعد از یک سال تفاوت زیادی با کسی داره که 30 دقیقه‌های زندگیش رو به همه چیز اختصاص داده ولی در عمل به هیچ گذشته.

با این مقدمه می‌خوام راجع به بحث نظم عمیق‌تر بشم. 

منظم بودن و نظم داشتن بیشتر یک ایده یا مفهوم ذهنی هست. برای اینکه چنین مفهوم ذهنی رو به عینیت در بیاریم و در جهان خارج از ذهنمون هم بتونیم اون رو ببینیم باید یک معیار قابل اندازه‌گیری یا قابل رویت براش ایجاد کنم.

به نظرم یکی از معیارهایی که می‌تونیم برای اندازه‌گیری نظم تعریف کنیم میزان شفافیت و وضوح هست. اجازه بدید با چند مثال بحث رو شفاف‌تر کنم.

فرض کنید می‌خواید لباس‌های توی کمدتون رو مرتب کنید: وقتی کمد لباس‌ها مرتبه که وقتی در کمد لباس رو باز می‌کنیم به وضوح ببینیم چه لباس‌هایی در کمد هست و بدونیم هر کدومشون برای چه منظوری هست. با باز کردن کمد تصویر واضحی از لباس‌های داخل کمد ایجاد می‌شه. نه اینکه مثله یک تپه لباس رو روی هم گذاشته باشیم، یا چپونده باشیم توی کمد، یا اینکه 5 تا کمد لباس اضافه کرده باشیم و 50 دست لباس داشته باشیم که اصلا به داشتن خیلی از اون لباس‌ها هم آگاه نباشیم. هر چقدر این تصویر واضح‌تر باشه نشانه نظم بیشتری هست. حالت ایده‌آل اینه که حتی بدون بازکردن در کمد بدونیم در کمد لباس‌هامون چه لباس‌هایی هست.

فرض کنید می‌خواید فایل‌های کامپیوترتون رو مرتب کنید: وقتی کامپیوترتون منظم هست که به راحتی بتونید جای فایل‌های روی کامپیوترتون رو ببیند و پیدا کنید. دسته بندی‌هاتون باید شفاف و واضح باشه. مثلا اگر کسی همون موقع ازتون بپرسه حساب بانکتون کجاست، یا اسکن عکس پرسنلی کجاست، یا نرم افزار ادیت عکستون کجاست، یا عکس‌های 13 به در کجاست، یا آهنگ‌های فلانی کجاست بتونید بهش آدرس بدید. چنین آدرس دادنی نیازمند نظم هست. هر چه شفافیت بالاتر باشه نظم بالاتری در جریان هست. شفافیت خیلی بالا زمانی هست که حتی اگر شخص سومی وارد درایو شما شد، اون هم بتونه راحت فایل مورد نظر رو پیدا کنه که البته خیلی هم مفید نیست.

در مورد مواد غذایی که تو خونه نگه می‌دارید هم داستان به همین شکل هست. آیا می‌دونید مواد غذایی داخل فریزر، یخچال، یا کابینت‌ها چی هستند. آیا این سوال برای شما شفافه یا باید برید حتما یک نگاهی بندازید و متوجه بشید. اگر با یک نگاه متوجه بشید که عالیه، یعنی وضوح بالاست. اما اگر مجبور بشید خیلی وقت صرف کنید اونوقت می‌تونه نشونه‌ای از بی‌نظمی باشه. اگر مبهم باشه و اصلا ندونید ممکنه بعضی از چیزها اون پشت‌سر توطبقه‌های پایین کپک بزنند و فاسد بشند. علت چنین فاسد شدنی تاریکی و واضح نبودن تصویر هست. اگر واضح بود که زودتر به دادش می‌رسیدید. یا بهتر بگم، می‌تونستید به دادش برسید.

سوال مهم برای نظم اینه که چقدر چیزها شفاف‌اند.

در مورد مسائل مالی هم همینطوره. چقدر مطلع هستیم که ورودی و خروجی پول‌ها از زندگیمون چقدره؟ چقدر خرج می‌کنیم در طول یک ماه؟ روی چه چیزی خرج می‌کنیم؟ چه وقت‌هایی خرید‌های بدون فکر انجام می‌دیم؟ چه وقت‌های خرید‌های غیر ضروری انجام می‌دیم؟ هر چقدر جوابی واضح‌تر نسبت به این سوالات داشته باشیم به معنای این هست که دارای نظم بیشتری در مسائل مالی هستیم.

بنابراین، هر چقدر بتونیم شفافیت بیشتری در مورد مسائل مختلف پیدا کنیم می‌‌تونیم نظم بیشتری هم پیدا کنیم.

حالا دوست دارم این موضوع رو از بحث کمد، یخچال، درایو کامپیوتر، و مسائل مالی  به کل زندگی تعمیم بدم.

ما وقتی در زندگی نظم پیدا می‌کنیم که بتونیم تصویر واضح‌تری از زندگی و فعالیت‌های روزمره‌مون پیدا کنیم.

وقتی پیشرفت می‌کنیم که نه تنها به کمد لبا‌س‌هامون بلکه به تفکرات ذهنیمون هم نظم بدیم. اصلا خود نوشتن تمرینی برای بالا بردن میزان شفافیت تفکرات ذهنی هست.

شفافیت 100 درصد شاید ممکن نباشه، و اصلا شاید منطقی نباشه. برای چی ما باید انرژی خیلی زیادی صرف کنیم تا کمد لباس خیلی مرتبی داشته باشیم. در همون حد 80 یا 90 درصد هم کافیه. اینجوری باعث باز شدن فضای کافی برای انجام فعالیت‌های مهم دیگه در زندگی می‌شیم. بنابراین به نظم کل زندگی اضافه می‌کنیم.

همانطور که مواد غذایی در یخچال در صورت دیده نشدن و واضح نبودن کپک می‌زنند، زندگی هم در صورت عدم شفافیت بالا دچار فساد و زوال می‌شه. تفکرات ما هم می‌پوسند و غیرقابل استفاده می‌شند.

احتمالا رسیدن به شفافیت بالا در شخصیت و رفتار موجب ایجاد اصالت می‌شه. که البته از دست هر کسی بر نمیاد. ولی شاید قدم اول در ایجاد شفافیت در شخصیت، بالا بردن شفافیت در کمد لباسمون باشه. وقتی برای خودمون، خودمون واضح نیستیم اونوقت چه توقعی هست که دیگران شخصیتی یکپارچه و اصیل رو از ما متصور بشند. :) 

این بحث قابل بسط دادن به روابط انسانی، گروه‌ها، و مقیاس‌های بزرگ‌تر هم هست.

برای مثال یکی از شاخص‌های بسیار مهم برای سالم بودن سیستم اقتصادی یک کشور میزان شفافیت موجود در سیستم اقتصادی هست. آیا میزان درآمد افراد مشخص است، آیا فعالیت اقتصادی افراد و شرکت‌ها به وضوح مشخص هست. به میزانی که شفافیت پایین‌تر باشه احتمال وجود فساد بیشتره.

از اینکه که حوصله کردید و تا اینجای متن اومدید و این متن نامنظم و غیرشفاف رو مورد مطالعه قرار دادید سپاسگزارم.