استیون پرسفیلد

اگر به وبلاگ استیون پرسفیلد سر بزنید می‌تونید ایمیلتون رو وارد کنید و خلاصه‌ای از حرف‌هایی که پرسفیلد در کتاب "نبرد هنرمند" می‌زنه رو در 5 قسمت با ایمیل دریافت کنید. یا اینکه به همش از اینجا دسترسی داشته باشید. The War of Art

این مطلب راجع به کتاب نبرد هنرمند هست که در 3 قسمت اول توضیح داده شده. می‌نویسم اینجا برای یادآوری.

استیون پرسفیلد وبلاگ جذابی داره.

در وبلاگ خودش نوشته که قبل از اینکه بتونه یک پِنی پول از نوشتن در بیاره برای 17 سال داشته می‌نوشته. اما می‌گه اشتباهات زیادی رو مرتکب شده.

انواع و اقسام کارها رو از جمله معلمی مدرسه، راننده‌ی تراکتور، نمایشنامه‌نویسی، کار کردن روی سکوهای نفتی و میوه‌چینی در مزارع و کارهای زیاد دیگه‌ای رو تجربه کرده. ولی همیشه دلش می‌‌خواسته که یک نویسنده بشه. تحصیل کرده‌ی دانشگاه Duke هست. 

می‌گه وقتی جوان‌تر بوده بعضی وقت‌ها می‌شده که بشینه بنویسه ولی یهو به سرش می‌زده که بره سوار ماشینش بشه و 3000 مایل رو رانندگی کنه. می‌گه اینقدر دیوانه بودم.

بعدها می‌فهمه که این 3000 مایل رانندگی همش به خاطر این بوده که یک وقت خدای نکرده نشینه بنویسه و اون کاری رو که باید انجامش می‌داده رو انجام بده.

دو تا حرف قشنگ رو در وبلاگش از شخصیت مارتی فابریکانت 96 ساله از یکی از کتاب‌هاش به اسم The Knowledge برای نویسندگان جوان می‌گه.

1. استعداد حرف مزخرفیه

"میلیون‌ها نویسنده‌ی با استعداد رو دیدم. به هیچ دردی نمی‌خوره. باید دل و جرات داشته باشی. باید اصرار و مداومت داشته باشی. جواب می‌ده. باید کار رو انجام بدی. باید این کار لعنتی رو انجامش بدی. برای همینه که می‌تونی انجامش بدی، فرزند من. کار می‌کنی. هیچکسی نمی‌تونه اون رو ازت بگیره."

2. کار همه چیزه

"بذار یک چیز دیگه هم بهت بگم. قدر این روزها رو بدون. این روزهایی که اوضاع خوبی نداری و داری کلنجار می‌ری بهترین روزهای زندگیت هستند. پسرم، پیشرفت بزرگی می‌کنی، و وقتی به اونجا رسیدی دوباره به این روزها فکر می‌کنی و بهشون نگاهی دوباره میندازی و به خودت می‌گی که اینجا بود که من واقعا یک هنرمند بودم. وقتی که همه چیز خالص بود. وقتی که جز یک رویا و کار چیز دیگه‌ای نداشتم. الان لذت ببر ازشون. حواست باشه. این‌ها روزهای خوبی هستند. قدرشون رو بدون."

پرسفیلد حرفش اینه که برای تجربه کامل زندگی لازمه حرفه‌ای بشیم. و حرفه‌ای شدن یک مدل ذهنی هست که آماتورها اون رو ندارند.

مفهوم مقاومت
استینون پرسفیلد در کتاب جنگ هنر می‌گه همگی ما دارای دو زندگی هستیم،
1. زندگی که داریم زندگی می‌کنیم. 2. آن چه که می‌توانستیم ولی زندگی نکرده‌ایم. 
مقاومتی بین این دو زندگی وجود داره. 
آن چیزی که موجب می‌شه زندگی که می‌تونستیم زندگی کنیم رو زندگی نکنیم مفهومی به اسم مقاومت  Resistance هست. 
اگر تا به حال تِردمیلی خریدید و الان داره گوشه خونه خاک می‌خوره، اگر تا به حال در یک باشگاه بدنسازی عضو شدید و بیخیال رفتن شدید، اگر تا به حال رژیم غذایی گرفتید و متوجه شدید که دارید به جاش وزن اضافه می‌کنید، اگر یک عادت بد رو خواستید ترک کنید مثل اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی و به این نتیجه رسیدید که نمی‌شه شما دارید نیرویی به اسم مقاومت رو تجربه می‌کنید. یک نیروی کارشکنانه درونی.
از تجربه خودش به عنوان نویسنده می‌گه. می‌گه به عنوان یک نویسنده هر روز صبح جلوی یک صفحه‌ی سفید می‌شینی –هر نویسنده‌ای می‌فهمه دارم چی می‌گم- و در همون حین یک نیروی دفع کننده‌ی مهلک از اون صفحه‌ی سفید بیرون میاد و بهت می‌گه، هر کاری دیگه‌ای که به فکرت می‌رسه رو برو انجام بده، اما جلوی این کیبورد یا کاغذ سفید یا دستگاه تایپ نشین.
این نوشتن نیست که سخته، این نشستن برای نوشتنه که سخته. چیزی که جلوی ما رو می‌گیره تا نشینیم بنویسیم مقاومت هست. 
راجع به اینکه چرا اسم کتاب رو جنگ هنر گذاشته صحبت می‌کنه.
پرسفیلد می‌گه کسی که هنرمند نباشه به نظرش میاد که هنر کاری لطیف و ظریف هست. ولی هر کسی که تا به حال سعی کرده باشه نقاشی کنه، فیلمی رو بسازه، صحنه‌ی نمایشی رو طراحی کنه، یا نمایشنامه‌ای رو بنویسه می‌دونه که هنر یک جنگ هست. جنگی هست که در ذهن انسان در جریانه.
در یک سر جنگ رویاهایی هستند که داریم، ایده‌های خلاقانه هستند، داستانی هست که می‌خوایم بنویسیم، فیلمی هست که می‌خوایم بسازیم، استارت‌آپی هست که می‌خوایم راه بندازیم، و در سر دیگر جنگ نیروهای مقاومت قرار دارند. 
نیرویی که سعی داره شما رو متوقف کنه.
این نیروی مقاومت فقط به کارهای هنری محدود نمی‌شه. هر موقعی که شما بخواید از وضعیت روحی پایین‌تر به وضعیت روحی بالاتری حرکت کنید مقاومت به وجود میاد. 
مقاومت یک مفهوم جهانی هست. 
انیشتن و مادر ترسا هم مقاومت رو تجربه می‌کردند. 
دالایی لاما هم برای بیدار شدن مقاومت رو تجربه می‌کنه. 
مثل نیروی جاذبه هست. باید برش غلبه کنید و راه خودتون رو برای غلبه کردن برش پیدا کنید. 
این مقاومت نیروی کشنده خلاقیت هست.
"دشمن یک معلم خوب هست. – دالایی لاما"

نیروهای مقاومت به چه شکل‌هایی هستند؟ 
شکل اول- به صورت صدایی در سرمون
صدایی در سرمون بهمون می‌گه که ما بی‌ارزشیم، ما تنبلیم، ما بازنده‌ایم، ما سنمون بالاست، ما خیلی جوونیم، ما خیلی چاقیم، ما خیلی لاغریم. 
این صدا بهمون می‌گه که ایده‌ای که داریم اصلا ارزشی نداره. ‌میلیون‌ها بار قبلا امتحان شده. هزاران نویسنده قبلا اون رو انجام دادند. اون‌ها بهتر از ما انجام خواهند داد. هیچوقت نمی‌تونیم بین این‌ها حرفی برای گفتن داشته باشیم. 
در واقع صدایی در سر هست که باور و ایمان ما رو به کتابی که می‌خوایم بنویسیم، فیلمی که می‌خوایم بسازیم، پروژه‌ای که می‌خوایم انجام بدیم، یا رویایی که به دنبالش هستیم کم می‌کنه.
شکل دوم- به صورت حواس‌پرتی
می‌خوایم بشینیم جلوی کیبورد یک صفحه بنویسیم، می‌گیم خوب فعلا بریم یه سری به توئیتر بزنیم، بریم یه سیگاری بکشیم، بریم یه گشتی بزنیم، یا بریم این فیلم رو ببینیم.
هر کاری می‌کنه که شما سر کارتون نشینید.
پرسفیلد می‌گه بعضی وقت‌ها یهو به سرم می‌زد که سوار ماشین بشم و 3000 مایل رانندگی کنم ولی یک وقتی خدایی نکرده پای کارم نشینم. البته همه مثل من دیونه نیستند. ولی برای همه یک نوع حواس‌پرتی ایجاد می‌شه.
حتی مقاومت ازت می‌خواد الکل مصرف کنی، دنبال مواد بری یا کارهای دیگه انجام بدی، ولی مبادا سر کارت بشینی و کار کنی. 

اصول مقاومت 
اصل اول – میزان ترس با اهمیت پروژه رابطه مستقیم داره
 به میزانی که پروژه‌ی تو برای رشدت مهم‌تره – تکامل طبیعی روح – مقاومت بیشتری رو برای شروع تجربه می‌کنی. برای مثال، فرض کن داستانی هست که می‌خوای بنویسی. به میزانی که آن داستان برای رشد تو به عنوان یک انسان تکامل‌یافته مهم‌تر باشه، مقاومت بیشتری رو تجربه می‌کنی.
اگر بخوای لیست خرید روزانه‌ات رو بنویسی مقاومت خاصی رو تجربه نمی‌کنی، ولی اگر بخوای بشینی و موبی دیک رو بنویسی یک مقاومت بسیار بزرگی رو تجربه می‌کنی. (یاد حرف‌های دولت آبادی برای نوشتن کتاب کلیدر افتادم) 
خبر خوب اینه که ما می‌تونیم میزان مقاومت رو در وجودمون حس کنیم.
فرض کن 10 تا ایده‌ی جدید داری. از کدومش بیشتر می‌ترسی؟ این همون ایده‌ای که باید بری انجامش بدی. 
این در واقع اصل مقاومت هست. به میزانی که یک فعالیت مهم‌تر هست برای تکامل روح، ما مقاومت بیشتری رو احساس می‌کنیم. 
اصل دوم - مقاومت در زمان‌های پیش‌بینی پذیری ظاهر می‌شه
فرض کنید می‌خواید یک نمایش‌نامه، یک داستان، یک کسب و کار جدید، هر پروژه‌ی بزرگی رو شروع کنید. 
مقاومت قبل از اینکه بخوایم شروع کنیم ظاهر می‌شه. مقاومت قبل از آغاز ظاهر می‌شه. می‌خواید یک رستوران بزنید: دوباره صدایی از سر بیرون میاد. چه ایده‌ی مزخرفی. کیه که قراره بیاد همچین غذایی رو بخوره؟ اصلا کی بهت گفته که می‌تونی آشپزی کنی؟ تو بازنده‌ای. بیخیالش شو. 
حالا دوباره فرض کنید یک داستانی رو شروع کردید و 50 صفحه‌اش رو نوشتید. اینجا دوباره نیروهای مقاومت به ما حمله می‌کنند.
مثل اینه که سوار یک کشتی شدیم و از ساحل دور شدیم تا جایی که چیزی دیگه پیدا نیست. ناگهان ترسی بر وجود ما حاکم می‌شه. یهو به خودمون می‌گیم: "خدایا چه اتفاقی افتاده؟ کجاست؟ کجاست ساحل؟ برای چی اومدیم اینجا. اصلا برای چی اینکار رو شروع کردیم؟ هیچوقت نباید یه همچین کاری می‌کردیم. اشتباه خیلی بدی کردیم. و همچین حرف‌هایی".
در دوی مارتون مفهومی وجود داره به اسم "شکستن دیوار" Hitting the wall.
در دوی ماراتون بعد از 22 کیلومتر بدن هر کسی از گلوسیژن خالی می‌شه و شروع می‌کنه به سوزاندن چربی. اینجا بهتون احساسی دست می‌ده که می‌خواید کامل از درون متلاشی بشید. برای همه هم اتفاق می‌افته. 
اما اینجا هم قابل پیش‌بینی هست. اگر از قبل بدونید که قرار هست دیواری رو بشکنید شما می‌دونید که قرار چه اتفاقی بیافته. می‌دونید که میزان گلوسیژن بدن کم شده. 
به میزانی که از نیروهای مقاومت آگاه‌تر باشید بهتر می‌تونید باهاشون بجنگید. 
پرسفیلد می‌گه من خودم یک قانونی دارم برای مقاومت. وقتی که شک می‌کنی یک مقاومت هست. 
می‌گه دوباره وقتی ایده‌ی سوار ماشین شدن به سرم می‌زنه، به خودم می‌گم آیا این مقاومته؟ دستش رو شده برام دیگه. می‌فهمم که مقاومته.
اصل سوم – مقاومت همیشه دوم هست، مثل یک سایه
مقاومت مثل یک سایه است
فرض کنید یک چمنزار زیبایی داریم که نور آفتاب بهش تابیده می‌شه. حالا وسط این چمنزار یک درختی رو بگذارید. به محض اینکه درخت رو قرار میدید سایه درخت هم به وجود میاد.
درخت مثل رویایی هست که دارید. سایه مثل مقاومت هست. اما سایه هیچوقت بدون درخت وجود نخواهد داشت. بنابراین اگر ترس وجودمون رو فرابگیره، اگر بخوایم حواس خودمون رو پرت کنیم، اگر تمایل به تعویق انداختن کارمون پیدا کنیم می‌تونیم بفهمیم که پروژه‌ای که می‌خوایم انجام بدیم پروژه‌ی مهمی هست و برای روحمون ضروری هست. باید اون رو انجام بدیم. 
به معنای دیگه ما به طلا رسیدیم. 
اگر مقاومت زیادی وجود داره نشونه‌ی خوبی هست که حتما باید با اون مواجه بشیم.
از استیون پرسفیلد سوال می‌شه اگر بخواید یک شخصیت انسانی به این مقاومت بدید چه شخصیتی رو انتخاب می‌کنید؟ یا چه خصوصیات انسانی رو بهش نسبت می‌دید؟
پرسفیلد می‌گه اول از همه نامرئی هست. نمی‌تونیم ببینیمش. نمی‌تونیم لمسش کنیم. نمی‌تونیم اندازه‌گیریش کنیم. اما می‌تونیم احساسش کنیم. 
مقاومت یک چیز درونی هست. صدایی در سر ماست. یک هوس و یک وسوسه است. 
مقاومت موذی هست. بسیار باهوش و خلاقه. به هر شکل خودش رو در میاره. ما رو فریب می‌ده. ما رو می‌ترسونه. مثل شیطان به شکل‌های مختلفی در میاد و خودش رو ظاهر می‌کنه. 
مقاومت سرسخته. 
مقاومت فقط به دنبال این نیست که ما رو متوقف کنه. بلکه ما رو می‌خواد بکشه. خیلی وقت‌ها وقتی کسایی رو می‌بینی که به خاطر مصرف مواد یا الکل یا خشونت خانوادگی از پای در اومدن به خاطر اینه که نتونستن به رویایی که می‌خواستند برسند. نمی‌دونستند یا ابزار لازمش رو نداشتند. مقاومت همان شیطان هست.
اما مقاومت غیرشخصی هم هست. کاری به این نداره که چه رنگی یا چه دینی دارید. مثل نیروی جاذبه هست که همیشه هست. نمی‌دونه شما کی هستید. فقط می‌خواد شما رو نابود کنه. 
اما مقاومت احمقه. چون همیشه بر اساس یک سری اصول خاص رفتار می‌کنه. پس وقتی مقاومت خیلی زیادی رو برای انجام یک پروژه دیدید اون پروژه‌ی بسیار مهمی برای شما هست.
همه‌ی آدم‌ها مقاومت رو تجربه می‌کنند. انیشتن، تولستوی، داوینچی، هم اون رو تجربه می‌کردند. شما به خاطر احساساتی که تجربه می‌کنید آدم بدی نیستید. ما هم اون رو حس می‌کنیم. یک قانون طبیعت هست. 
اگر حرف‌های قبلی رو بپذیرید خوندن ادامه مطلب هم مفید هست.

ذهنیت حرفه‌ای شدن
آدم‌ها وقتی از نیروی مقاومت شکست می‌خورند که مبتدی و ناشی باشند. کسایی که برای تفنن کاری رو انجام می‌دند، کسایی که مبارزان آخر هفته‌ای هستند، کسایی جدی نیستند. 
اما وقتی دچار تحول درونی می‌شند و به خودشون می‌گند "من یک حرفه‌ای هستم و به طور حرفه‌ای عمل می‌کنم" نقطه‌ی عطفی می‌شه براشون.
بیشتر اوقات که با نیروهای مقاومت دست و پنجه نرم می‌کنیم، نمی‌تونیم یک پروژه رو به پایان برسونیم. نمی‌تونیم به فعالیت استارت‌آپی که داریم ادامه بدیم. خودمون رو قضاوت می‌کنیم، خودمون رو مقصر می‌دونیم. به خودمون می‌گیم اشتباه کردیم. مرتکب گناه شدیم. 
یه روش دیگه هم اینه که به خودمون می‌گیم ما بیماریم. می‌گیم یه چیزی در درونمون درست نیست و باید به دنبال درمانش بگردیم. 
هر زمانی که روی خودتون دارید همچین قضاوت‌هایی انجام می‌دید دارید خودتون رو خراب می‌کنید.
حرفه‌ای شدن به معنای حذف کردن قضاوت‌ها هست. به خودت می‌گی، "من فقط یک مبتدی بودم. به جای استفاده از 8 سیلندر از 2 سیلندرم استفاده می‌کردم،"  و خودت رو به یک حرفه‌ای تبدیل می‌کنی. استیون پرسفیلد کتابی رو بعد از The War of Art نوشته به نام Turning Pro که در مورد حرفه‌‌ای شدن هست.
"شما احتیاجی به گذرندان دوره‌های آموزشی یا خریدن محصول خاصی برای حرفه‌ای شدن ندارین. باید ذهنتون رو تغییر بدید. تصمیم بگیرید که دیگه به صورت یک مبتدی نباشید. تصمیم بگیرید که حرفه‌ای باشید و بر اساسش زندگی کنید. وقتی حرفه‌ای باشید از زندگی که خیلی بیش از حد راحت بوده صرف نظر می‌کنید. شاید از دوستان و عشقتون هم بگذرید. آزادید که حرفه‌ای بشید ولی حرفه‌ای شدن هزینه داره.
مسیر معمولا از طریق چشیدن سرد و گرم روزگار و گذراندن امتحان‌های ادیسه‌ای و عبور کردن از اون‌ها طی می‌شه که هزینه‌ی احساسی، روانی، و روحی بالایی رو طلب می‌کنه. 
برای حرفه‌ای شدن باید از یک آستانه‌ی خاصی عبور کنیم. هم ترسناکه و هم اینکه خیلی نامنظم و درهم و برهمه. برای حرفه‌ای شدن قدم در راه خونینی باید گذاشت. وقتی حرفه‌ای می‌شیم قدرت خودمون رو تازه پیدا می‌کنیم. اراده و صدای خودمون رو تازه پیدا می‌کنیم. حرمت نفس خودمون رو پیدا می‌کنیم. به کسی تبدیل می‌شیم که همیشه بودیم، ولی همیشه می‌ترسیدیم که اون رو زندگی کنیم.

عادت‌های حرفه‌ای‌ها
تفاوت اصلی بین حرفه‌ای‌ها و آماتورها اینه که حرفه‌ای‌ها عادت‌های حرفه‌ای‌ها رو دارند و آماتورها هم عادت‌های آماتورها رو دارند.
قانون اول حرفه‌ای‌ها در هر زمینه‌ای مثل بسکتبال، انتشارات، موسیقی یا هر کار دیگه‌ای اینه که هر روز کار می‌کنند و هر روز حضور دارند. آماتورها نصف و نیمه است کارشون. مثلا نصف اون مدتی رو که باید باشند هستند. حرفه‌ای‌ها هر روز هستند.
یک حرفه‌ای کل روز رو به کارش می‌رسه. وسط کار ول نمی‌کنه بره. 
حرفه‌ای‌ها صبر دارند. یک حرفه‌ای هیچوقت بازی رو ول نمی‌کنه بره اگر یک حریف دیگه‌ای بیاد توی بازی. حرفه‌ای‌ها می‌دونند چطور با سختی‌ها کنار بیاند. یه ورزشکار حرفه‌ای هیچوقت با مصدومیت یا انواع و اقسام مشکلات دیگه‌ای که در مسیرش ایجاد می‌شه کنار نمی‌کشه. ولی اگر یک مبتدی رو یک نیشگون بگیرید ممکنه کنار بکشه. راجع به نوشتن فکر کنید. ببینید چقدر بهانه توی سرتون میاد. امروز فلان و امروز بهمان. بشین سر جات کارت رو انجام بده.
یک حرفه‌ای هنر و کارش رو جدی می‌گیره. آماتورها فکر می‌کنند با سرسری گرفتن می‌تونن به چیزی که می‌خواند برسند. اما حرفه‌ای‌ها می‌رند یاد می‌گیرند، مطالعه می‌کنند، دوره‌های آموزشی مختلف رو می‌گذرونند، کارآموزی می‌کنند، و بسیاری از کارهای دیگه تا به پیش برند. 
یک حرفه‌ای شکست یا موفقیت رو مساله‌ای شخصی نمی‌کنه. می‌دونه چطور باید احساستش رو مدیریت کنه. اگر کسی براش بازخورد بدی نوشت مثل یک آماتور سقوط نمی‌کنه. پرسفیلد می‌گه من خودم همینطور بودم. 
وقتی که بپذیری یک حرفه‌ای هستیی به خودت می‌گی، آره اینم یک بازخورد بد روی سایت آمازون یا هرجای دیگه بود. این‌ها قطعا اتفاق می‌افتند. 
حرفه‌ای زمین بازی رو ترک نمی‌کنه. (البته ست گادین برعکسش رو می‌گه. یک حرفه‌ای در جای درست زمین بازی رو هم ترک می‌کنه.)
پرسفیلد از همینگوی حرف قشنگی رو می‌زنه. "اگر به حرف منتقدان وقتی ازتون تعریف و تمجید می‌کنند باور دارید، باید وقتی هم بهتون می‌گند مزخرف هستید هم باور داشته باشید."
حرفه‌ای شدن یک مدل ذهنی هست که باید یاد بگیرید. 
صدایی که تو سرمون هست واقعا صدای خودمون نیست.
یک آماتور به اون صدا گوش می‌کنه و فکر می‌کنه خودشه. اما یک حرفه‌ای در مرتبه‌ای بالاتر رفتار می‌کنه. از بالاتر به اون صدا نگاه می‌کنه و می‌فهمه که صدای خودش نیست. 
یک حرفه‌ای به محض اینکه اون صدا بیاد می‌گه من می‌شناسمت. تو مقاومت هستی. خیلی راحت کنارش می‌زنه. می‌شینه سرجاش و کارش رو انجام ‌می‌ده.

امیدوارم نوشتن این مطلب برای خودم یا خوندش برای شما به صورت یک نیروی مقاومت برای خوندن اصل کتاب در آینده در نیاد.