خصوصیات مختلف را می‌توان به انسان‌ها و گروه‌ها نسبت داد ولی انسان‌ها و گروه‌ها آن خصوصیات نیستند.

این جمله رو به تازگی از دوستی شنیدم و باعث شد که بهش فکر کنم و اینجا در موردش بنویسم.

این مطلب از جنس برون‌‌ریزی ذهنی هست و در مورد برچسب‌زدن بر دیگران و جبهه‌گیری کردن هست.

فرض کنید بهمون گفتند که یک سری موجود فضایی قرار هست که بیاند روی زمین و قراره که ببینیمشون.

چون قراره با یک سری موجود ناشناخته مواجه بشیم به ناچار باید یک تصویری یا تجسمی یا ایده‌ای در ذهنمون ازشون درست کنیم. نمی‌شه این خبر بهمون برسه و در ذهنمون براشون جای خالی ایجاد کنیم تا وقتی دیدیمشون جاشون رو پر کنیم.

این تصور از طریق تجربه‌ها و دانشی که قبلا در روی زمین به دست آوردیم در ذهنمون ایجاد می‌شه.

احتمالا بیشتر آدم‌ها برای این موجودات فضایی دست یا سر یا پا رو متصور می‌شند. یا براشون یک قسمت کنترل کننده مثل مغز و یک قسمت فرمان‌بر مثل بدن رو متصور می‌شند. یا شکل‌های ترکیبی از این اجزا براشون در نظر می‌گیرند.

کسانی که به دانش‌های خاص‌تری مجهزند مثل زیست‌شناسی و شیمی احتمالا بیاند موجودات فضایی رو با خصوصیات موجودات زنده مثل وجود مولکول‌های کربن و آب یا ارگان‌های زیستی تصور کنند.

کسانی که با علوم کامپیوتر و دانش اطلاعات سر و کار دارند احتمالا موجودات فضایی رو با اطلاعات و داده‌ها تعریف می‌کنند.

قاعدتا کسانی که به دانش‌های بیشتری مجهزاند می‌توانند طرح‌های جامع‌تر و کامل‌تری رو برای این موجودات متصور بشند.

اما همه‌ی این‌ها تنها یک سری حدس و گمان راجع به موجودات فضایی هست.

حالا فرض کنید که این موجودات فضایی روی زمین میاند و ما باهاشون مواجه می‌شیم و می‌بینیمشون.

اینجا جایی هست که نقطه تمایز جویندگان حقیقت و دیگر افراد مشخص می‌شه.

جویندگان حقیقت با دیدن موجودات فضایی سعی می‌کنند اشکالات و نقص‌های طرح‌ها و تصورات خودشان از موجودات فضایی رو بر طرف کنند و طرحی جدید و منطبق بر واقعیت از موجودات فضایی ترسیم کنند. این کار باعث می‌شه بتونند بهتر موجودات فضایی رو بشناسند.

اما بر عکس کسانی که به دنبال واقعیت نیستند نه تنها نقشه‌ها و طرح‌های قبلیشون رو اصلاح نمی‌کنند بلکه میاند واقعیت جلوی چشم رو در تصورات کوچک و محدود قبلی خودشون می‌گنجونند. واقعیت رو خودشون فیلتر می‌کنند با اینکه در جلوی چشمشون قرار گرفته.

به نظرم ما نمی‌تونیم خودمون رو از دست برچسب زدن خلاص کنیم. ناخودآگاه برای اینکه راجع به دنیای اطرافمون ایده داشته باشیم برچسب‌گذاری می‌کنیم. اما برچسب‌ها دنیای اطراف ما نیستند.

حرف‌هایی از جنس اینکه شمال اروپا افراد رُک و شفافی هستند، خاورمیانه افراد محتاط و مبهمی هستند،آمریکای جنوبی افراد فی‌البداهه‌ای هستند، و شرق آسیا افراد مقرراتی هستند.

اما آدم‌های این مناطق یعنی آلمانی‌ها، ایرانی‌ها، برزیلی‌ها و ژاپنی‌ها معادل چنین برچسب‌هایی نیستند.

این برچسب‌ها معمولا فاصله زیادی با واقعیت دارند.

کسانی که نمی‌خواند بفهمند، وقتی این آدم‌ها رو ببینند سعی می‌کنند اون‌ها رو با طرح‌ها و برچسب‌هایی که تو ذهنشون دارند تطبیق بدند.

البته تا اینجای کار مشکلی نداره. فقط یک مشت حرفه که روی هوا زده شده.

مشکل وقتی پیش میاد که باید راجع به یک موضوع تصمیم‌گیری کنیم.

گاهی اوقات باید جبهه‌گیری کنیم

فرض کنید بخوایم یک همکار از این چهار کشور آلمان، ایران، برزیل، و ژاپن رو انتخاب کنیم.

یکی از بدترین کارها به نظرم این هست که راجع به چنین انتخابی بر اساس ایده‌های قبلی خودمون جبهه‌گیری کنیم.

ما ایده‌های قبلی خودمون راجع به این آدم‌ها رو دور نمی‌ریزیم. اصلا نمی‌تونیم به این راحتی‌ها دور بریزیم.

ولی باید سعی کنیم اطلاعات جدید راجع به این آدم‌ها به دست بیاریم و همه رو بگذاریم روی میز تا بتونیم شناخت بهتری ازشون پیدا کنیم.

حالا اگر جبهه‌گیری کنیم حتی اگر انتخاب درست رو انجام نداده باشیم به نظرم کار درست رو انجام دادیم. چون این یک استراتژی درست هست و ممکنه برای چند مورد هم خطا داشته باشه ولی در اغلب موارد درست هست.

جبهه‌گیری بدون دلیل

اگر موضوعی در حوزه‌ی تاثیرگذاری ما نیست جبهه‌گیری کاری بیهوده است و مانعی برای یادگیری. به خصوص اگر در آن حوزه اطلاعات زیادی هم نداشته باشیم.

فرض کنید یک بنده خدایی پیدا بشه و بیاد برای ما راجع به وگانیزم یا مکتب کنفسیوس توضیح بده.

حالا ما جبهه‌گیری کنیم که کسانی که گوشت نمی‌خورند فلان اند یا کنفسیوسی‌ها که بهمان  اند فقط باعث شدیم که فرصت یادگیری رو از خودمون بگیریم.

می‌تونستیم خیلی راحت به جای اینکه باهاش مخالفت کنیم به حرفش گوش بدیم. یا بهتر از اون برای حرفاش مصداق پیدا کنیم.

قضاوت اجباری و قضاوت اختیاری

فکر می‌کنم بشه گفت که برچسب‌گذاری یک قضاوت جبری و جبهه‌گیری یک قضاوت اختیاری هست.

با به دست آوردن دانش بیشتر و گسترش مدل‌های ذهنی خودمون می‌تونیم مهارتمون در برچسب‌گذاری‌ یا قضاوت جبری رو قوی‌تر کنیم. گاهی اوقات افراد به چنان دانشی دست پیدا می‌کنند که می‌تونند موجودات فضایی رو قبل از دیدن بهتر از خودشون بشناسند و پیش‌بینی کنند. 

اما دانش زیاد به معنای این نیست که در جبهه‌گیری کردن یا قضاوت اختیاری هم مهارت بالایی داریم. در جبهه‌گیری باید ذهنی باز و خالی از تعصب داشته باشیم. نباید خیلی شیفته‌ی نقشه‌های گنج در دستمون بشیم که به طور کلی گنج واقعی رو فراموش کنیم.

این دو مفهوم یعنی برچسب‌گذاری و جبهه‌گیری‌کردن به هم نزدیک‌اند و رشد در یکی می‌تواند به رشد دیگری هم کمک کند.

برای وارد شدن به مدل‌های ذهنی دیگه و یاد گرفتنشون لازم هست که تعصبات رو کم کنیم و برای داشتن ذهنی باز لازم هست که مدل‌های ذهنی بیشتری رو یاد بگیریم.