با نوشتن این موضوع می‌خوام بر اهمیت مهارت تفکر نقادانه در زندگی تاکید کنم. اینکه وقتی یک مطلب علمی یا یک خبر جدید بهمون می‌دند آیا باید اون رو کامل بپذیریم؟ در ضمن می‌خوام بگم که چرا به ادیبان ارادت زیادی دارم.

به طور خاص هم می‌خوام راجع به بحران تکرارپذیری در علم، به خصوص در علم روانشناسی توضیح بدم.

هممون می‌دونیم که یکی از ملزومات دست‌آوردهای علمی قابلیت تکرار‌پذیر بودن اون دست‌آوردهاست. برای مثال اگر کسی روش ساختن لیزر رو ابداع کرده و اون رو به عنوان یک دست‌آورد علمی به دیگران معرفی کرده هر کسی در هر کجای دنیا اون روش رو اجرا کنه باید بتونه اون لیزر رو بسازه. اینجوری می‌شه گفت که یک دست‌آورد علمی قوی و قابل کاربرد داریم.

اخیرا عدم تکرار پذیری مطالعات و دست‌آوردهای علمی در برخی حوزه‌ها مثل پزشکی، اقتصاد و به خصوص روانشناسی در دنیای علم بحرانی رو به وجود آورده که از اون به عنوان بحران تکرارپذیری نام می‌برند. Replication Crisis

داستان از اون جایی جدی‌تر می‌شه که یک گروه 270 نفره از نویسندگان به رهبری مرکز علوم باز و برایان نوسک، یکی از بنیان‌گذاران این مرکز، پروژه‌ای رو شروع می‌کنند تا تکرار‌پذیری 100 مقاله روانشناسی در 3 تا از معتبرترین مجله‌های این حوزه رو بررسی کنند. در بررسیشون به این نتیجه می‌رسند که تنها 37 درصد این مقالات قابل تکرار بودند و حتی خیلی از مقالاتی که قابل تکرار بودند هم نتایج ضعیف‌تری نسبت به ادعای نویسندگانشون داشتند. Reproducibility Project

چند مثال از عدم تکرارپذیری در مقالات مطرح و آزمایش‌های معروف روانشناسی

نظریه مطرح تهی‌سازی و یا تخلیه نفس Ego Depletion - که می‌گوید ما مقدار محدودی انرژی ذهنی برای کنترل خود و تصمیم‌گیری داریم. مقابله کردن با تمایلات یا گرفتن تصمیم‌های سخت شیره‌ی وجود ما را در گذر زمان می‌کشد. همچنین قدرت اراده به مانند یک عضله است و وقتی خسته می‌شود تمرکز ما کم‌تر می‌شود و ما رو به سمت تمایلاتمان حرکت می‌دهد و بنابراین ممکن است تصمیم‌هایی بگیریم که بعدا ممکنه بهمون آسیب بزنند. این نظریه اون قدر مطرحه که کتاب Will Power بر اساس اون نوشته شده و نویسنده‌ی اصلی مقاله اون  در سایت تِد یک سخنرانی داره با عنوان "چطور قدرت اراده را در سلطه خود بگیریم" همچنین بسیاری از ترفندهایی که در کتاب‌های توسعه فردی و بسیاری از مقالات مطرح دنیا بر اساس این تئوری نوشته شده‌اند. اما در آزمایش اخیری که روی 2000 نفر شرکت کننده در 23 آزمایشگاه مختلف دنیا انجام شده مقدار تاثیر تهی‌سازی نفس صفر گزارش شده. یکی از همکاران مقاله‌ی اصلی بعد از شنیدن این خبر اعلام کرده در صورتی که این موضوع درست باشه به این معنی هست که در این 20 سال به دنبال سراب و حباب می‌گشتم. مقاله

جالبه که بر مبنای این تئوری اگر رئیس‌جمهور آمریکا بخواد راجع به نوع لباس پوشیدنش تصمیم بگیره، اونوقت انرژیش رو در گرفتن تصمیم‌های مهم از دست می‌ده و می‌تونید تصور کنید که نتایج تصمیم‌های شخص رئیس‌جمهور چه ابعادی می‌تونه داشته باشه. البته این مسائل شاید از لحاظ شعوری درست به نظر برسند ولی اینکه از لحاظ علمی بتونیم اثباتشون کنیم مساله‌ی دیگه‌ای هست. چون که بسیاری از کارآفرینان بزرگ مثل بیل گیتس یا استیو جابز هم چنین مسائلی رو رعایت می‌کنند البته ناگفته نماند که ما خودمون هم یک کاپشن معروف داریم. تصمیم برای لباس پوشیدن اوباما

نظریه آماده سازی اجتماعی Social Priming - یکی دیگر از تئوری‌های مطرح حوزه روانشناسی است که راجع به این هست چطور بعضی از نشانه‌ها به صورت ناخودآگاه در رفتار ما تاثیر می‌گذارند. مثلا اینکه کسایی که در معرض کلماتی که به پیری مربوط هست قرار می‌گیرند تمایل دارند آهسته‌تر راه برند یا اینکه اگر کسی در هنگام مکالمه با شخص دیگه یک لیوان سرد توی دستش باشه در نظرش شخص مقابل شخصیت سردتری خواهد داشت. یا اینکه تو مصاحبه کاری، اگر مصاحبه کننده تخته یادداشت همراهش باشه به نظرش فرد متقاضی آدم جدی‌تری میاد. اما انجام دوباره آزمایش مربوط به این تئوری تکرار پذیر نبوده است. البته تکرار پذیر نبودن به معنای غلط بودن آن نیست. آزمایش 

آزمایش مشهور مارشمالو استنفورد - یکی دیگر از آزمایش‌های مشهور روانشناسی هست که مورد بررسی قرار گرفته است، البته نه توسط گروه پروژه تکرارپذیری. آزمایش به این صورت هست که به عده‌ای کودک در سن 5 سالگی کلوچه‌ای داده می‌شده وبهشون گفته می‌شده اگر 15 دقیقه صبر کنید و این کلوچه رو نخورین اونوقت بهتون یک کلوچه‌ی دیگه می‌دیم. سال‌های بعد وقتی این بچه‌ها بزرگ‌تر شدن میزان موفقیت اون‌ها رو بررسی کردند و دیدند بچه‌هایی که تو سن 5 سالگی صبر کرده بودند و کلوچه رو نخورده بودند آدم‌های موفق‌تری شده بودند. یعنی رابطه‌ی همبستگی قوی بین "به تعویق انداختن خواسته‌ها در کودکی" و "موفقیت در آینده" پیدا کردند. بنابراین نتیجه‌ای که گرفتند این بود که صبر کردن و به تعویق انداختن خواسته‌ها یکی از عوامل اصلی در موفقیت افراد در زندگی هست. یعنی شما با بررسی این رفتار در سنین بین 4 تا 6 سالگی می‌تونید آینده‌ی یک نفر رو پیش‌بینی کنید.

در صورتی که امروزه با انجام مجدد این آزمایش به روش‌های متنوع دیده شده که وجود چنین رابطه‌ی همبستگی بر اساس پیشینه‌ی خانوادگی  و هوش افراد می‌تونه کاملا از بین بره. چون که آزمایش اصلی روی تعداد کمی از بچه‌هایی با خانواده‌های تحصیل کرده و وضع مالی خوب انجام شده بوده. بسیاری از کودکان از فرزندان اساتید و دانشجویان دانشگاه استنفورد بودند. بنابراین جامعه‌ی آماری مورد آزمایش نماینده‌ی خوبی برای همه‌ی افراد نبوده و دیده شده اگر جامعه آماری بزرگ‌تر بشه نتایج زیر سوال می‌رند. یا مثلا اگر در اون مدت 15 دقیقه کسی بیاد کلوچه‌اشون رو بگیره و دوباره تست تکرار بشه، بچه‌ها دیگه رفتار قبلی رو تکرار نمی‌کنند. آزمایش مارشمالو

آزمایش زندان استنفورد - یکی از مشهورترین و قابل باورترین مطالعات روانشناسی است. به شرکت کنندگان در این آزمایش دو نقش "زندانی" و "نگهبان" در یک زندان ساختگی در دانشگاه استنفورد داده میشد. مدت کوتاهی پس از انجام آزمایش نگهبانان شروع به بد رفتاری با زندانیان می‌کردند که به طور ضمنی اشاره به این دارد که این رفتارهای بد به خاطر شرایط حاکم در افراد بروز پیدا می‌کند. نویسندگان مقاله نتیجه گرفتند که افراد بی‌‌گناه اگر در شرایط و نقشی قرار بگیرند که روی دیگران قدرت داشته باشند، شروع به سو استفاده از قدرت می‌کنند. و افراد بی‌دفاع به سمت تسلیم و اطاعت و حتی جنون متمایل می‌شند. جالبه بدونین که این نظریه در مقدمه بسیاری از کتب روانشناسی آورده شده است (+) و موضوع بسیاری از فیلم‌ها، مستندها، کتاب‌ها، برنامه‌های تلویزیونی و حتی مورد استنادهای قانونی بوده است. زندان استنفورد1

اما این آزمایش نه تنها غلط بوده، بلکه فریب‌کاری هم بوده است. در واقع به زندانیان از قبل آموزش داده شده بوده که ظالمانه رفتار کنند و خود شرکت‌کنندگان به این نقش‌آفرینی اعتراف کرده‌اند (فریبکاری در آزمایش دانشگاه استنفورد). حتی مستندی در مورد این آزمایش توسط  فیلم‌سازی فرانسوری با عنوان "تاریخ یک دروغ" ساخته شده است که داستان متفاوتی از این آزمایش را به تصویر می‌کشد History of a lie. و همچنین صدای ضبط شده مربوط به آموزش دادن نگهبان‌ها برای برخورد سخت‌گیرانه‌تر موجوده و بنابراین نتایج آزمایش اونجوری که ادعا شده، اگر بشه اسمش رو دیگه آزمایش گذاشت، نیست. زندان استنفورد 2

آزمایش غار دزدان Robbers Cave - از آزمایش‌های مشهور قدیمی دیگه که در سال 1950 توسط مظفر شِریف Muzafer Sherif استاد دانشگاه هاروارد انجام شده و قصد مطالعه رفتار گروهی انسان‌ها رو داشته است. آزمایش به این صورت هست که گروهی نوجوان پسر به یک کمپ تابستانی آورده می‌شند و در ابتدا اجازه می‌دند بینشون رابطه‌ی دوستی برقرار بشه و بعد اون‌ها رو به دو دسته‌ی مختلف تقسیم می‌کنند تا برای بدست آوردن یک جایزه با هم رقابت کنند و فکر می‌کردند با انجام این کار می‌تونند بین بچه‌ها دشمنی ایجاد کنند. و در مرحله سوم هم می‌خواستند آتشی رو در کنار کمپ برپا کنند تا اون‌ها رو دوباره وادار به همکاری کنند. در واقع فرض شریف این بوده که شرایط حاکم تنها عامل تعیین کننده‌ی رفتارهاست. یعنی رقابت بر سر منابع محدود مردم رو به دشمنی با هم می‌کشونه و موانع مشترک مردم رو به سمت همکاری با هم هدایت می‌کنه.

آزمایش اونجوری که اون فرض کرده بوده پیش نرفته و هیچوقت بچه‌ها در فاز دوم آزمایش یعنی رقابت شروع به دشمنی با هم نکردند. حتی با اینکه شریف و همکاراناش دخالت‌های زیادی در فاز رقابت انجام دادند تا بچه‌ها رو با هم دشمن کنند، مثل  دزدیدن وسایل و لباس‌ها از چادر‌ها، یا مثلا بریدن طنابی که پرچم یکی از گروه‌ها رو نگه می‌داشته ولی نتونستند اون‌ها رو با هم دشمن کنند و جالب اینه که شِریف وقتی رفتار متمدنانه‌ی بچه‌ها رو می‌بینه مشتی تو صورت یکی از دستیارانش می‌زنه و فاز سوم آزمایش که ایجاد آتش بوده رو دیگه انجام نمی‌ده.

حالا تصورش رو بکنید که این آدم از بنیاد راک فِلر بودجه‌ای در حدود 38,000 دلار که معادل 350,000 دلار امروز می‌شه رو گرفته بوده و باید دست خالی بر می‌گشته و خوب این می‌تونسته به اعتبار این آدم لطمه‌ی بزرگی رو وارد کنه. برای همین آزمایش رو برای بار دوم انجام می‌ده اما اینبار در یک کمپ دیگه و با آزمایشی مهندسی شده تا فرضیات خودش رو به اثبات برسونه. و این کار رو هم انجام می‌ده و نتایج رو همون سال منتشر می‌کنه و به یک چهره‌ی مطرح در حوزه روانشناسی اجتماعی تبدیل می‌شه.

اما نباید یادمون بره که بزرگی این آدم‌ها نه به خاطر نتایج تحقیقاتشون بلکه به خاطر این هست که دست روی مسائل خیلی بزرگ و پیچده‌ای گذاشته بودند و حاضر نبودند ادعاهای خودشون رو بدون آزمایش مطرح کنند و ترجیح می‌دادند به جای آزمایش کردن روی موش‌ها روی انسان‌ها آزمایش‌هاشون رو انجام بدند و از این طریق فرضیات خودشون رو اثبات کنند. همچنین نتایج کارهاشون هنوز هم ارزشمنده مثلا اینکه بچه‌ها حتی با دخالت در کارهاشون در آزمایش اول تونستند استقلال ذهنی خودشون رو حفظ کنند دست‌آورد ارزشمندیه. همچنین اشتباهی که داشتند این بوده که به جای گشتن به دنبال حقیقت، به دنبال اثبات فرضیات خودشون از طریق آزمایش بودند. آزمایش غار دزدان

آزمایش میلگرام - می‌تونید تصور کنید که به آزمایش مشهور میلگرام هم بر اساس یافته‌های امروز نقدهایی وارده.

یا مثلا مقاله‌ای در مجله Science - منتشر شده که ادعا می‌کنه اگر کاری کنیم که انسان‌ها عقلانی‌تر فکر کنند اونوقت تمایلشان به مذهب کم‌تر می‌شه و این هم جزو تحقیقات غیرقابل تکرار بوده. تو تحقیق کاری می‌کردند که آدم‌ها به تندیس اندیشه‌گر نگاه کنند و می‌خواستند نشون بدند که با این کار آدم‌ها شروع می‌کنند عقلانی‌تر فکر کنند.

یا مطالعاتی  مانند اینکه "شستن دست‌ها اثر سوگیری پس‌نگر Hindsight bias رو کم می‌کنه" یا "وجود موتورهای جست و جو اثر منفی در حافظه انسان دارد"  یا اینکه "خواندن کتاب باعث تقویت تئوری ذهن در کودکان می‌شود" خیلی به نظر خوب میان ولی تکرار پذیر نیستند.

تقریبا می‌شه گفت مشهورترین مطالعات روانشناسی مورد تایید نیستند، یا تقلب هستند یا بسیار قدیمی و از دور خارج شده‌اند. و الان مخصوصا بعد از انجام پروژه‌ی تکرارپذیری گفته می‌شه که حرف‌هایی که در حوزه‌ی روانشناسی زده می‌شه بیشتر از اینکه به علم نزدیک باشه به ادبیات نزدیکه.

چطور آزمایش‌گران باعث انحراف در آزمایش‌های خود می‌شوند

اولین علت، سوگیری مجله‌های علمی و انتشاردهندگان هست. مجله‌های علمی تمایل دارند فقط مقالاتی را منتشر کنند که دارای نتایج مثبت‌اند. یک دانشمند می‌تونه دو تا آزمایش انجام بده: یکی کار می‌کنه، و دیگری نه. اونی که کار می‌کنه رو می‌شه به مجلات علمی ارائه داد و اونی که کار نمی‌کنه رو باید توی کشوی میز گذاشت. مطالعه‌ای در این زمینه وجود داره که نشون می‌ده مقالاتی که نتیجه نمی‌گیرند دارای تکرارپذیری بالاتری هستند.

دومین علت، روش‌های آماری هست که دانشمندان استفاده می‌کنند تا نتایجشان را مهم‌تر جلوه بدند. برای مثال محققان ممکنه جمع‌آوری داده‌ها را وقتی نتایجشان از لحاظ آماری به حد مطلوبی رسید متوقف کنند. مثل این می‌مونه که یک سکه رو 3 بار پرت کنی و وقتی 3 بار "روی سکه" اومد اونوقت نتیجه بگیری که برای همیشه سکه رو میاد. p-hacking

در واقع محققان دچار سوگیری ذهنی خود تاییدی می‌شند که در واقع تمایل انسان برای دیدن دنیا آن طور که دلشان می‌خواهد است نه آن طور که در واقعیت است. برخورد گزینیشی با اطلاعات و خطای خود تاییدی.

یکی از قربانیان این انحراف، تئوری معروفی هست که به حالت‌های ایستادن یا ژست‌هایی که بیانگر قدرت هستند  Power Poses اشاره دارد. این نظریه بر اساس آزمایشی است که روی 42 نفر انجام شده است. نظریه ادعا می‌کند مردم می‌تونند احساس قدرت بیشتری بکنند اگر در طرز ژست گرفتنشون حالت‌های باز‌تر و فراخ‌تری داشته باشند. حتی یک سخنرانی در سایت تِد در موردش هست که بیش از 32 میلیون بار بازدید شده است. چنین نظریاتی خیلی وسوسه کننده و قابل هضم هستند. اما این تئوری هم به مانند تئوری تهی‌سازی نفس و آماده‌سازی اجتماعی نتونسته با یک جامعه آماری بزرگ‌تر تکرار بشه. البته نشان داده شده که افراد حاضر در آزمایش از لحاظ ذهنی حس قدرت بیشتری می‌کردند ولی اون ادعاهایی که در آزمایش اصلی مبنی بر تغییر هورمون‌ها و تغییرات رفتار بود همگی مقاله‌ی اصلی رو به شدت زیر سوال بردند.

سومین علت، خطایی هست که از اون به عنوان خطای "مثبت غلط" یا Fasle Positive نام می‌برند و به این معنی هست که ما در آزمایش‌ها نتایجی رو ببینیم که در واقعیت وجود ندارد و دیدن چنین نتایجی باعث گیج شدن دانشمندان می‌شه. فرض کنید آزمایش خون می‌دید و تشخیص یک بیماری خاص داده می‌شه در صورتی که واقعا چنین بیماری وجود نداره. می‌تونید تصور کنید که کسی که به اشتباه برای بیماری نداشته‌اش تحت درمان بخواد قرار بگیره چه عواقبی می‌تونه براش داشته باشه. همچنین خطای "منفی غلط" یا False Negative که خطای دیده نشدن چیزهایی هست که در حقیقت وجود دارند. مثلا وقتی چوپان دروغگو برای آخرین بار داد می‌زد که بیاید گوسفندهام رو بردن و گرگ هم واقعا اومده بود مردم این صدای کمک کردنش رو به صورت یک پیام منفی غلط تلقی کردند و به کمکش نیومدند. در صورتی که گرگ واقعا اونجا بوده.

علت دیگه، فریب‌کاری و مهندسی داده‌ها هست به طوری که بتوان از آن نتایج مطلوب رو گرفت. اصلا یکی از دلایلی که بحران تکرارپذیری رو جدی‌تر کرده وجود چنین افرادی هست. مثلا یکی از اساتید دانشگاه تیلبورگ هلند در حوزه روانشناسی اجتماعی محکوم شده که بیش از 55 مقاله‌ی جعلی رو به چاپ رسونده و افرادی بسیاری هم به تحقیقاتش ارجاع داده‌اند و سرگذشتش واقعا حکایت طنزی داره.

هدف از پروژه تکرارپذیری چه هست؟

هدف از این مطالعات این نبوده که دانشمندان رو دچار شرمندگی کنند، بلکه به این خاطر که ببینند چه تفاوتی بین تحقیقات تکرارپذیر و تحقیقات غیر قابل‌ تکرار وجود داره؟ در ضمن شکست در تکرار به معنای این نیست که مطالعه اصلی حتما غلط بوده. شاید آزمایش جدید نتونسته شرایط آزمایش اصلی رو ایجاد کنه. اما دوباره سوالی که مطرح می‌شه اینه که آیا تغییرات اندکی در شرایط باید چنین تاثیری در نتایج ایجاد کند؟

یکی از نشانه‌هایی بارزی که گفته می‌شه باهاش میشه حدس زد که یک مقاله تکرار پذیر هست یا نه اینه که اون مقاله بیش از حد خوب به نظر بیاد یا too good to be true باشه.

مثلا چاپ شدن مقاله‌ای در سال 2011 در یکی از مطرح‌ترین مجله‌های دنیا در مورد پیش‌بینی آینده Precognition و اینکه ما می‌تونیم آینده رو احساس کنیم خیلی هیجان‌انگیز و خوبه. ولی خوب این هم جز مقالاتی هست که تکرار پذیر نبوده. این مقاله خیلی خوبه که درست بخواد باشه. در واقعیت شاید امکانش باشه یا نباشه ولی اینکه در یک مجله علمی چاپ بشه بحث دیگه‌ای هست.

همچنین باید در نظر داشته باشیم که در علم روانشناسی تکرار پذیری سخت‌تر از علم‌های دیگه هست. به این خاطر که رفتارهایی مثل عشق، دوستی، شجاعت، و اعتماد باید با سناریوسازی سنجیده بشند. و این سناریوها به شدت نسبت به تغییرات فرهنگی و شرایط حساس‌اند.

جالبه که در حوزه زیست شناسی و پزشکی هم چنین مطالعاتی شده. ولی در حوزه روانشناسی توجه بیشتری بهش می‌شه چون که برای عموم جذاب هست.

برخی نظرات در مورد بحران تکرار پذیری

برخی اعتقاد دارند روانشناسی علم بسیار جوانی هست و به نظر میاد هنوز بیشتر به ادبیات شباهت داشته باشه تا به یک علم.

در واقع دوران سختی برای روانشناسی شروع شده. دوران ارزیابی مجدد که باید بسیاری از کتاب‌ها رو از نو نوشت و بسیاری از مدعیان این علم هم به طور جدی سرکوب خواهند شد. اما در نهایت این علم روانشناسی هست که پیروز می شه و می‌تونه پایه‌های محکم‌تری رو برای خودش بسازه و قوی‌تر از قبل به حیات خودش ادامه بده.

گفته می‌شه این علم لازمه در مورد خودش تعمق بیشتری کنه. البته این برای افرادی هم که مصرف کننده خبرهای مربوط به این علم هستند هم صدق می کنه. قبل از اینکه بخوایم از نتایج استفاده کنیم باید با شکاکیت بیشتری و همچنین از دید بالاتری به آن‌ها نگاه کنیم.

برایان نوسک کسی که مسولیت مقاله تکرارپذیری رو بر عهده گرفته اعتقادش بر این هست که جواب سوالات علمی رو می‌شه با شفافیت داشتن پیدا کرد. پیشنهادی هم که داده اینه که باید آزمایش‌ها و تحقیقات و روند کاریشون از قبل طراحی و برنامه ریزی بشند. بعد از اون محققان باید بر اساس اون طراحی‌ها جلو برند نه اینکه دائما در مسیر شرایط رو تغییر بدند. به انجام این کار Preregistration گفته می‌شه.  شفافیت باعث می‌شه که روش‌ها، داده‌ها، و فرآیندهایی که طی شده تا به یک ادعای علمی برسیم مشخص بشند.

سانجِی شِریواستاوا Sanjay Srivastava استاد روانشناسی و دینامیک اجتماعی هم نظرش اینه که بیشتر تحقیقات روانشناسی دارای کابردهای کوتاه‌مدت و بلندمدت نیستند. بیشترشون توسط کسی تکرار نشده‌اند و به طور مستقل مورد بررسی قرار نگرفته‌اند. هنوز نمی‌دونیم که آیا می‌تونیم نتایج تحقیقات رو بر جوامع و شرایط مختلف تعمیم بدیم یا نه. هنوز نمی‌دونیم که آیا اون‌ها رو می‌شه از آزمایشگاه به زندگی واقعی منتقل کرد یا خیر. اما معمولا توسط رسانه‌ها با خبرهایی منتشر می‌شند که انگار شما می‌تونید از اون‌ها استفاده کنید. و اعتقاد داره که برای درست بودن یک موضوع باید همگرایی بین نشانه‌های مختلف وجود داشته باشه. مثلا همه پرسی که نشون بده آدم‌ها وقتی در کنار همدیگرند خوشحال‌ترند جالبه. حالا آزمایشی که همون نتایج رو تایید کنه خیلی متقاعد کننده به نظر می رسه. حالا اگر اون آزمایش تکرار بشه هم به طور مشابه هم در شرایط متفاوت خیلی قانع کننده‌تر خواهد بود. یعنی همگرایی بیشتری بین نتایج حاصل شده است. چیزی که باید ازش پرهیز بشه اینه که الگوهایی رو پیدا کنیم و بیایم از این الگوها یک داستان سر هم کنیم.

یکی از حرف‌هایی هم که در مورد این بحران زده شده در گزارش ماه آگوست 2018 توسط مجله ساینس منتشر شده: "انسان‌ها به دنبال قطعیت هستند و علم این قطعیت رو براشون فراهم می‌کنه. درسته ما به قطعیت تمایل داریم ولی یک تحقیق تقریبا هیچگاه به تنهایی نمی‌تونه به طور قطع در دفاع یا خلاف یک ادعا و توضیح اون ادعا حرفی بزنه."

سیمین وزیر simine vazire یکی دیگر از صاحب نظران این حوزه هم نظرش اینه که:"علم روانشناسی علم بسیار مهمی هست و پتانسیل بسیار بالایی دارد ولی هنوز معلوم نیست که آیا اصلا چیزی ازش می‌دونیم یا نه؟". 

دونستن این‌ها به چه کار ما میاد:

1.     دنبال حقیقت باشیم. بیشتر این اشتباهات به این خاطر بوده که این محققان به دنبال حقیقت نبودند بلکه به دنبال این بودند که حدس‌های خودشون راجع به دنیا رو با آزمایش‌هاشون ثابت کنند نه اینکه از آزمایش‌هاشون بخوان حقیقت جدیدی رو کشف کنند.

2.    لازمه که به محدودیت‌های ذهنی و شناختی خودمون آگاه بشیم و تفکر نقادانه رو در خودمون پرورش بدیم و گرنه ممکنه دچار خطاهای بزرگی در زندگی بشیم. توجه کنید که بسیاری از این دانشمندان از برترین شخصیت‌های علمی و بسیاری از این مقالات، مقالات چاپ شده در بهترین ژورنال‌های علمی دنیا هستند ولی نتایجی که منتشر کرده‌اند قابل اتکا نیست.

3.    باید به مدل ذهنی و شرایط حاکم بر این تحقیقات بیشتر توجه کنیم. مثلا وقتی می‌بینیم تحقیقی در آمریکا انجام شده باید ببینیم که آیا با فرهنگ ما جور در میاد یا نه. مثلا جایی گفته می‌شه که در هنگام مکالمه رو در رو اگر به چشم طرف مقابل خیره نشی نشانه‌ی بی‌احترامی هست، در صورتی که این موضوع در بعضی فرهنگ‌های غربی درسته، نه در فرهنگ ما که حتی بعضی مواقع نشانه‌ی احترام هم هست. در واقع باید ببینیم چه عینکی بر چشم زدیم و با چه مدلی داریم به دنیا نگاه می‌کنیم.

 "پیش چشمت داشتی شیشه کبود

زان سبب عالم کبودت می‌نمود"

4.     کتاب "ساختار انقلاب‌های علمی" از توماس کوهن رو بخونیم. خودم هم هنوز همت نکردم ولی قراره که بخونم. :) خلاصه کتاب

5.    بسایری از رسانه‌ها برای جذب مخاطب علاقه دارند که تحقیقات علمی رو به صورت مبالغه آمیز نشون بدند و توصیه‌هایی رو می‌کنند که اصلا درست نیستند و حتی محققان اون تحقیقات هم اون‌ها رو توصیه نمی‌کنند. رسانه‌ها به داستان‌سرایی علاقه دارند تا به بیان واقعیت. برای همین بخشی از واقعیت رو می‌گیرند و از اون قصه‌ای درست می‌کنند و به خورد من و شما می‌دند. البته مغز خودمون هم همچین کاری رو می‌کنه. کافیه اندکی اطلاعات داشته باشه، اونوقت بهترین قصه‌ها رو برامون درست می‌کنه.

6.    لازمه که با دید بزرگ‌تر و سیستمی‌تری به دنیا نگاه کنیم. نمی‌شه مثل آزمایش مارشمالو همه‌ی موفقیت یک انسان رو به میزان صبر کردنش تو دوران بچگیش نسبت داد. بزرگ شدن در یک خانواده‌ی مرفه یا یک خانواده فقیر، یا داشتن توانایی‌های ذهنی بالاتر یا پایین‌تر می‌تونند تاثیر خیلی بیشتری در موفقیت داشته باشند. قطعا عوامل بسیار متعدد دیگری هم وجود دارند.

7.    توجه کنیم کسانی مثل مظفر شِریف یا کسانی که آزمایش مارشملو و میلگرام رو انجام دادند آدم‌های بزرگ و تاثیرگذاری بودند و هستند. ما داریم با دانسته‌های سال 2018 کارهای این آدم‌ها رو قضاوت می‌کنیم. این‌ها آدم‌های بسیار جسوری بودند که خودشون رو وسط اقیانوس نادانسته‌ها پرت کردند تا بتونند با اون امکانات کمشون چیزی از اون اقیانوس شکار کنند.

8.   در آخر اینکه فراموش نکنیم تو اینجور مسائل 0 و 1  نداریم. هر کسی مقداری از واقعیت رو تو حرفاش می‌گه. خیلی آدم باهوشی می‌خواد که بتونه کامل همه چیز رو غلط بگه.

حرف آخر هم اینکه آدم وقتی نگاه می‌کنه، به نظرش میاد که خیلی از کسانی که قصه‌ها و داستان‌ها و شعرها رو می‌نویسند خیلی روانشناسان ماهرتری از روانشناسان دانشگاهی باشند.

همین چند روز پیش بود داشتم داستان مو قرمز از اورهان پاموک رو می‌خوندم. انگار که هیچجوری نمی‌شد این کتاب رو زمین گذاشت. یکی راجع به پاموک نوشته بود که این آدم مثل یک شِمَن و جادوگر می‌مونه که آتشی برپا می‌کنه و روی این آتش پودر می‌پاشه و از اون داستان‌ها و شخصیت‌هایی رو ظاهر می‌کنه که لحظه‌ای نتونی چشم از اون آتش برداری.

یا مثلا وقتی می‌بینی یه کسی مثل جورج مارتین میاد کتاب خیالی و حماسی نغمه یخ و آتش (A song of ice and fire) رو می‌نویسه که از روش سریال بازی تاج و تخت ساخته می‌شه و جهانی رو میخکوب خودش می‌کنه به نظرم میاد که تمام روانشناسان دنیا باید بیان جلوش تعظیم کنند. کاری به این ندارم که دیدن چنین سریالی مفیده یا نه بیشتر تاکیدم روی قدرت تاثیرگذاریشون بر ذهن آدم‌هاست.

یا مثلا مولانا، فردوسی، دولت آبادی، صادق هدایت و بسیاری دیگه بهتر بلدند با روح و روان ما بازی کنند یا روانشناس‌های دانشگاهی؟ اگر انصاف داشته باشیم می‌بینیم ادیبان و هنرمندان در حال حاضر هنوز این ساز و کار رو بهتر بلدند.

برخی منابع : بحران تکرار‌پذیری 1، بحران تکرارپذیری 2 ، بحران تکرارپذیری 3، زندان استنفورد 1، زندان استنفورد 2