در این مطلب دوباره می‌خوام راجع به اهمیت تفکر نقادانه در زندگی صحبت کنم. اینکه چرا وقتی به مطالب علمی ارجاع داده می‌شه باید از زاویه‌های مختلف و دید بازتری بهشون نگاه کنیم تا بتونیم به درستی و نادرستی اون‌ها پی ببریم.

با اینکه علم دست‌آوردهای زیادی برای ما به ارمغان آورده، با این حال انحرافات زیادی هم در اون وجود داره و این انحرافات باعث گمراهی‌های بسیاری می‌شه و گاهی اوقات نتایج مصیبت‌باری رو به همراه خودش میاره. تو این پست به عواملی که باعث ایجاد این انحرافات می‌شند نگاهی می‌اندازیم. همچنین نقش پاهای تیلور سوئیفت در ایجاد چنین انحرافاتی رو هم قراره ببینیم. :)

در ضمن قصد نفی کارهای علمی نیست، بلکه قصد تمرکز بر اطلاعات درست هست که پیشنیازش در مطالب علمی بالا بردن آگاهی خودمون در مورد اشکلات انجام کارهای علمی است.

آبب

استخوان مطلب از مقاله‌ای در سایت vox هست و من فقط خلاصه‌ای از مفاهیم گفته شده رو اینجا آوردم و برخی مطالب دیگه رو بهش اضافه یا کم کردم. در مقاله اصلی برای هر اشکالی که باعث انحراف در کارهای علمی می‌شه راهکاری رو هم ذکر کرده ولی اون راهکارها رو مرتبط با این مطلب نمی‌بینم و از گفتنشون صرف نظر می‌کنم. چون اون‌ها فقط پیشنهادهایی فرضی برای اصلاح مشکلات هستند نه راهکارهای قطعی. ما فعلا قرار نیست مشکلات رو حل کنیم، قراره که بفهمیم چرا کارهای علمی خیلی اوقات ایراد دارند. The 7 biggest problems facing science

چه مشکلاتی باعث ایجاد انحراف در علم می‌شند؟

1.    مشکلات بزرگ مالی در دانشگاه‌ها

مشخصه که کارهای تحقیقاتی نیاز به بودجه دارند. مشکل اصلی در تامین بودجه خلاصه نمی شه، بلکه به چگونگی رسیدن پول به محققان بر می گرده که ازاون به عنوان اهرم فشاری برای تولید مقاله‌ی بیشتر استفاده می‌شه و دانشمندان رو تشویق می کنه که کارشون رو مبالغه‌آمیز جلوه بدند. محققان برای تامین هزینه های مالی معمولا نیازمند دریافت بودجه از خارج از دانشگاه می شند، و مدت زمان این کمک هزینه‌ها معمولا بیش از 3 یا 4 سال نیست، در حالی که گفته می شه بزرگ‌ترین کشفیات علمی شاید به دهه‌ها زمان نیاز داشته باشند و در مدت زمان کوتاه احتمال رسیدن به کشفیات بزرگ کم‌تر میشه.

تحقیقی (+) توسط اتاق ملی تحقیقات اقتصادی انجام گرفته با عنوان "سوگیری در برابر نوآوری در علم" که نشون می‌ده تحقیقاتی که در اون نوآوری وجود داره و قصد دارند از دانسته‌های موجود فاصله بگیرند کم‌تر مورد ارجاع قرار می‌گیرند. برای همین هم دانشمندان و هم کسانی که بودجه‌های تحقیقاتی را حمایت می‌کنند سعی می‌کنند سمت تحقیقات غیراستاندارد نرند. مثلا تحقیقات بین رشته‌ای بودجه‌های کمی بهشون اختصاص داده می‌شه.

بحث اسپانسرها هم وجود داره. مثلا بسیاری از تحقیقات مربوط به تغذیه توسط صنایع غذایی حمایت می‌شند. یا بخش عمده‌ای از آزمایش‌های دارویی توسط داروسازی‌های بزرگ حمایت مالی می‌شند (+). تضاد منافع در این‌جور تحقیقات واضحه که بوجود میاد. اسپانسرها به دنبال نتایجی هستند که به نفع خودشون باشه و قطعا دلشون به حال من و شما نسوخته که دارند همچین تحقیقاتی رو انجام می‌دند.

واضحه که چنین بودجه‌هایی حلقه‌های معیوبی رو هم می‌تونند ایجاد کنند. برای اینکه اساتید بتونند آدم موجه‌تری برای گرفتن بودجه‌ی تحقیقاتی بشند باید مقالاتی رو منتشر کنند. برای انتشار دادن مقالات نیاز هست که مقالات از لحاظ آماری نتایج قابل توجهی ایجاد کنند. این امر باعث ایجاد فشار بر محققان می‌شه تا به سراغ موضوعات "امن" برند تا بتونند ازشون نتایج قابل انتشاری بگیرند. یا حتی بدتر ممکنه تحققاتشون رو به سمت نتایج قابل توجه سوق بدند. Savvy Science Reader

همینجا می‌تونید فاصله گرفتن واقعیت رو با تحقیقاتی که انجام می‌شه ببینید.

2.    نتیجه‌گرایی بیش از حد و طراحی‌های ضعیف کارهای علمی

دانشمندان در نهایت توسط تحقیقاتی که انجام می‌دهند مورد قضاوت قرار می‌گیرند. برای همین بیشتر به دنبال نتایج پر سر و صدا می‌گردند. در حالی که واقعیت اینه که کشفیات خارق‌العاده به ندرت اتفاق می‌افتند و این به این معناست که بسیاری از دانشمندان با مطالعاتشون بازی می‌کنند تا بتونند نتایج انقلابی‌تری داشته‌ باشند. چنین مسائلی به خصوص در تحقیقات مربوط به علوم‌زیستی وعلوم‌اجتماعی فراوان دیده می‌شند.

واضحه که با زور و فشار نمی‌شه تحقیقاتی با کیفیت بالا رو انجام داد. شما فرض کنید دانشجوهای دکترا از لحاظ مالی تحت فشار زیادی قرار دارند و باید مثلا تا چند ماه دیگه تحقیقات خودشون رو به نتیجه برسونند و گرنه حتی از پس هزینه‌های زندگیشون نمی‌تونند بر بیان. می‌تونید تصور کنید که چه استرسی روی این آدم‌ها وارد می‌شه و خوب اگر نتایج قابل توجهی نگیرند مجبور می‌شند نتایج رو جوری ارائه کنند که خوب به نظر برسه و خود این ایجاد مشکل می‌کنه. یکی از روش‌های رایج برای اینکار تکنیکی هست با عنوان "p-hacking" که در اون محققان نتایج خودشون رو در برابر بسیاری از فرضیات تست می‌کنند و فقط آن‌هایی که از لحاظ آماری قابل توجه هستند را گزارش می‌کنند. مشکل اینجاست که یک محقق باید یک فرض رو مورد ارزیابی قرار بده ولی با این حال شدیدا هم دلش می‌خواد که اون فرض درست باشه تا بتونه اون رو به عنوان یک نتیجه خیلی خوب منتشر کنه. این به معنای نفوذ سوگیری به تحقیقات است.

بر اساس تحلیل‌های کلی meta-analysis (تحقیق بر روی تحقیقات انجام گرفته) که انجام شده گفته می‌شه رقم سرسام آور 200 بیلیون دلار از بودجه‌ای که به تحقیقات اختصاص داده می‌شه به خاطر اینجور مسائل به هدر می‌ره. مثلا گفته می‌شه 30 درصد از تاثیرگذارترین تحقیق‌هایی که در پزشکی انجام می‌شه یا غلط هستند یا اینکه نتایج به صورت مبالغه‌آمیز نشان داده شده‌اند.

حالا این‌ها رو مقایسه کنید با فیزیکدانی مثل هنری کاوندیش بیش از 200 سال پیش. بهتون پیشنهاد می‌کنم به طراحی دقیق آزمایشی که توسط هنری کاوندیش در سال 1798 برای محاسبه نیروی جاذبه دو جرم طراحی کرده نگاهی بندازید که با استفاده از اون ثابت جهانی گرانش رو حساب کرده و تا 100 سال بعد از خودش کسی نتونسته عددی با دقت بالاتر رو گزارش کنه. اهمیت آزمایش اینه که تقریبا در اون تمامی عواملی که ممکن بوده باعث ایجاد خطا در نتایج بشند حذف شده.

در حکایت‌ها اومده که دستگاهی که کاوندیش ساخته بوده از چنان دقتی برخوردار بوده که وقتی خودش حرکت می‌کرده دور اون دستگاه  به خاطر نیروی جاذبه بدنش جرم‌ها رو به حرکت در می‌آورده و البته شخص سنگین وزنی هم بوده.

البته باید بر این نکته هم توجه کرد که انجام کار علمی در علوم انسانی بسیار مشکل‌تر از علوم دقیق هست. همچنین احتمالا باید با رویکرد سیستمی و سنتز آن‌ها رو موردی بررسی قرار داد تا آنالیز. رویکرد سیستمی یعنی توجه به ترکیب (سنتز)‌ به جای تجزیه (آنالیز)

3.    تکرارپذیری در کار علمی بسیار مهمه ولی دانشمندان به ندرت انجام می‌دند

چون که کار آسونی نیست. شما باید برید کاری که یک شخص دیگه انجام داده رو با جزئیات بررسی کنید و شرایط همانندش رو بوجود بیارید تا بتونید اون کار علمی رو تکرار کنید که با ساختار کنونی که دانشگاه‌ها دارند نه زمانش وجود داره و نه انگیزه‌ی لازم و نه معمولا امکاناتش. در ضمن حتی با انجامش، بسیاری از اون‌ها تکرار نمی‌شند، پس ترجیح اینه که حرفاشون رو بدون چون و چرا قبول کنند.

در مطلب قبلی که نوشتم به تکرارناپذیری تحقیقات علمی در روانشناسی اشاره کردم.

4.    ضعفی که در روش بازبینی توسط همکاران وجود داره Peer-Review:

وقتی مقاله‌ای به یک مجله علمی ارائه می‌شه معمولا توسط افراد متخصص در اون زمینه مورد بررسی قرار می‌گیره و در این حالت مقاله ممکنه تایید بشه، مورد اصلاح قرار بگیره یا اینکه رد بشه. اما تحقیقات متعددی وجود دارند که نشون می‌دند این روش کارآمدی برای بررسی یک کار علمی نیست. می‌گویند همانند دموکراسی است که خوب نیست، ولی فعلا راه‌ حلیه که قابل اجراست.

مشکل اینجاست که افراد مسوول نه وقت لازم رو دارند نه انگیزه‌ی مالی لازم برای انجام داوری مقالات علمی رو. گاهی وقفه‌های 2 ساله برای چاپ یک مقاله اتفاق می‌افته برای اینکه همکار مسوول برای بررسی مقاله وقت نمی‌گذاره و حتی وقتی هم وقت می‌گذاره معمولا با عجله این کار انجام می‌شه.

حتی مجلات سعی می‌کنند از تکنیک‌های سخت‌گیرانه‌ی بازبینی مثل double-blind یا triple-blind (که در اون ناشر مجله، نویسنده مقاله، و داور یکدیگر را نمی‌شناسند) برای ایجاد یک بررسی عادلانه استفاده کنند، با این حال چنین راهکارهایی عملا در بیشتر شدن پیچیدگی‌های بروکراسی نقش دارند تا بازبینی دقیق‌تر.

5.    تحقیقات در دسترس افراد نیستند

اصلا فرض کنید مشکل بودجه نداشته باشیم، همچنین تحقیقات به خوبی انجام شده و مورد بررسی قرار گرفته‌اند. معمولا چنین تحقیقاتی برای افراد قابل دسترس نیستند. اگر شما یک مقاله در مجله‌ی ساینس رو بخونین حداقل 30 دلار باید پرداخت کنید یا برای اشتراک‌های سالانه باید پول‌های گزافی داده بشه.

البته با ایجاد سایت‌هایی مثل sci-hub که سایتی هست که بیش از 70 میلیون مقاله‌ی دانشگاهی رو به رایگان در اختیار افراد قرار می‌ده و سایت‌های مشابه به نظر میاد که دوران انحصار گرایی انتشارات علمی که به عصر ما قبل اینترنت تعلق داره رو به افول گذاشته باشه.

در این لینک می‌تونید به مقاله‌ای که با مقدمه‌ا‌ی مربوط به مشکلات یک دانشجوی دکترا در ایران شروع شده، نگاهی بیندازید.

بحث اینجاست که مقاله‌ای که توسط دانشگاه‌ها تولید می‌شه دوباره با قیمت گزافی به خود دانشگاه‌ها توسط انتشارات فروخته می‌شه.

6.    انتقال ضعیف دست‌آوردهای علمی به عموم

فکر می‌کنم قابل لمس‌ترین قسمت همینجاست. به نظر شما الان اگر یک ورزشکار یا بازیگر معروف یا یه شاخ اینستاگرام یک مطلب علمی راجع به تغذیه بگند بیشتر بهش توجه می‌شه یا یکی از بزرگان علم که 20 سال پشت کامپیوتر و در آزمایشگاه زحمت کشیده تا بتونه حرفی محکم و مستدل در این حوزه بزنه.

موضوع اینجاست که دانشمندان شاخص کارداشیان پایینی دارند و حرفاشون معمولا شنیده و یا دیده نمی‌شه. ولی اگر یک شخص معروف یک حرفی رو در وبسایتش یا رسانه‌ای بزنه بیشتر بهش توجه می‌شه و به کار هم گرفته می‌شه.

اصلا به نظر شما پاهای تیلور سوئیفت جذاب‌تره یا تغییرات آب و هوایی در کره زمین؟ بیاید با خودمون رو راست باشیم. مطلبی در شبکه یوتیوب School of life هست با عنوان: "پاهای تیلور سوئیفت و تغییرات اقلیمی" منتشر شده در تاریخ 20 جولای 2016:

داستان اینه که اخیرا قطعه یخ بسیار بزرگی از قطب جنوب به خاطر گرما جدا شده و وارد دریا شده و احتمال این می‌ره که باعث مشکلات بسیار جدی برای کره زمین بشه  و سازمان‌های محیطی دائما در تلاش هستند که ما رو از اون مطلع کنند در حالی که عموم افراد اینجور مسائل اصلا براشون اهمیتی نداره. اینطور گفته می‌شه به طور متوسط در یک هفته در حدود 1 میلیون مقاله در مورد تیلور سوئیفت نوشته می‌شه و بسیاری از اون‌ها فقط اختصاص به پاهای این خواننده داره. در حالی که فقط 33 هزار مقاله در مورد این یخ جدا شده از قطب جنوب موجوده. اهمیت این دو موضوع هم اینطور هست که اون تکه یخ پتانسیل این رو داره که باعث نابودی بسیاری از موجودات روی کره زمین بشه و پاهای تیلور سوئیفت هم اهمیتی برابر صفر در سرنوشت زمین داره. :)

یا سایتی وجود داره به نام kill or cure که به طور خیلی موشکافانه‌ای اومده مقالاتی که Daily Mail --روزنامه انگلیسی -- در مورد سرطانی بودن یا نبودن یک چیز از سیب و ماست گرفته تا مواد شیمیایی عجیب غریب رو منتشر کرده و در یک جا آورده و یک جورایی به مطالبش طعنه زده. مثلا 8 تا مقاله در مورد نان هست یا 14 تا مقاله در مورد کلم بروکلی که بعضی وقت‌ها گفته شده باعث سرطان می‌شند و بعضی وقت‌ها باعث جلوگیری از سرطان. قطعا بعضی‌هاشون درستند ولی حرف اینجاست که تناقض‌ها خیلی زیادند.

یا تقریبا یک سوم از انتشارت مطرح دانشگاهی ادعاهای مبالغه‌آمیزی از علت‌ها انجام می‌دند در حالی که در اصل رابطه‌ی همبستگی هستند، یا مثلا تحقیقاتی که روی حیوانات انجام می‌شه رو به انسان‌ها تعمیم می‌دند و اون‌ها رو به عنوان یافته‌های سلامت به خورد ماها می‌دند.

7.    زندگی دانشجویان دکترا و محقق پر از استرس است

موقعیت‌های خالی برای کار در دانشگاه بسیار کم‌تر از تعداد دانشجویان دکترایی هست که پرورش می‌دند و این دانشجویان معمولا باید با حقوق‌هایی پایین‌تر از نُرم جامعه کار کنند. دانشجویان فوق دکترا شاید باید بین 5 تا 10 سال صبر کنند تا بتونند در یک دانشگاه به عنوان یک استاد شروع به فعالیت کنند. برای گرفتن پوزیشن‌ دانشجویان باید مقالات متعددی چاپ کنند و این بهشون فشار زیادی رو وارد می‌کنه و می‌تونید متوجه بشید که چرا بسیاری از تولیدات علمی هم با مشکل مواجه می‌شند. در عین حال معمولا کسانی که در دانشگاه تحقیق می‌کنند بسیاری از مهارت‌های لازم برای زندگی کاری رو یاد نمی‌گیرند و وارد شدن به بازار کار براشون سخت‌تر می‌شه. همچنین سر و کله زدن با اساتید نامحترم هم می‌تونه باعث به وجود آمدن مشکلات روحی و روانی زیادی بشه.

دونستن این مسائل آیا به کار ما میاد؟

به نظر من می‌تونه ذهن ما رو نسبت به وجود خطا در اطلاعتی که بهمون می‌رسه آگاه‌تر کنه. همین که بدونیم که هر چیزی که می‌خونیم یا می‌شنویم درست نیست خودش نکته‌ی مهمی هست. همچنین می‌تونه نکات زیر را به ما یادآوری کنه:

1.    باید به این نکته توجه کنیم که هر اطلاعات جدیدی که بهمون می‌رسه حتی از افراد و منابع معتبر، یا حتی از سایت‌ها و کتاب‌های علمی لزوما صحیح نیستند. حتی همین مطلب vox. لازمه که بتونیم حرف‌هایی که بهمون زده می‌شه رو به خوبی تجزیه و تحلیل و سنتز کنیم و ببینیم که آیا درست هستند یا خیر.

2.    بدونیم هر آن که دانشگاهیه و حتی در مدارج بالایی قرار داره الزاما حرف‌های درستی نمی‌زنه. من به دید خودم به 3 دسته تقسیمشون می‌کنم:

 دانشگاهیان بسیار محترمی که جویای حقیقت‌اند و ارزش‌های علمی اصیل ایجاد می‌کنند که به ندرت پیدا می‌شند.

دانشگاهیان محترمی که برای گذران زندگی و آموزش و یادگیری در دانشگاه‌اند.

 دانشگاهیان کم‌تر محترمی و یا نامحترمی که به هر روشی به دنبال یک سری شماره و عدد هستند که به خودشون نسبت بدند و از اون عددها برای خودشون اعتبار درست کنند.

3.    توجه کنیم گاهی اوقات حرفی که یک فرد با تجربه و یا مسن بهمون می‌زنه حتی اگر ظاهر سطحی و غیرمعتبری داشته باشه از حرف کسی که داره از یک مقاله علمی سخن می‌گه ممکنه غنی‌تر و کاربردی‌تر باشه. مثل حرف مادربزرگ که از تجربه‌ی یک عمر زندگی میاد و تجربه تاریخی نسل‌های بسیاری در پشت حرف‌های اون قرار گرفته. مدرن بودن به معنای لگد زدن به گذشته‌ی خودمون نیست، بلکه به معنای باز کردن ذهنمون به چیزی فراتر از دست‌آوردهای گذشتگانمونه. همچنین به معنای فهمیدن اشتباهاتشون و کنار گذاشتن آن‌ها نیز هست.

4.    روش علمی صحیح وجود داره و امکان پذیره ولی کاری نیست که از دست هر کسی بر بیاد. صبر، کنجکاوی زیاد، پر کار بودن، ذهنی باز داشتن و متفکر بودن از جمله برخی از ویژگی‌های افرادی هست که ‌می‌توانند کارهای علمی رو به درستی پیش ببرند.

مثالی نه چندان دقیق می‌زنم در تشخیص حرف علمی درست و نادرست (با این فرض که در تاکسی نشستید و دارید گوش می‌دید بخونید):

مثلا در جایی گفته می‌شه شکر عامل بیماری‌های بسیاری در انسان هست. از طرف دیگه هم وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی شکر ماده‌ای هست که اخیرا به طور صنعتی و فراوان در دست انسان قرار گرفته. در عین حال در بسیاری از مواد خوراکی و صنعتی از شکر استفاده شده. همچنین ماده‌ای اعتیادآور است و مصرف بی‌رویه و افراط در استفاده از شکر راحت می‌تونه اتفاق بیافته. از طرف دیگه می‌بینی بسیاری از بیماری‌های مدرن مثل دیابت در سال‌های اخیر زیاد شده‌اند و این روند رو به رشد ادامه داره. اینجاست که واقعا باید به ناسالم بودن شکر شک کرد. همگرایی بالا بین شواهد موجود.

ولی در تحقیقی گفته می‌شه خوردن گوشت قرمز سرطان‌زاست. اون چیزی که در واقعیت هست اینه که بسیاری از آدم‌ها در تمام طول عمرشون گوشت قرمز مصرف کردند. انسان از گذشته‌ی بسیار دور شکارچی بوده و گوشت مصرف می‌کرده حالا بسته به منطقه بعضی‌ها کم‌تر و بعضی‌ها بیشتر. معمولا زیاده روی در مصرف گوشت راحت و رایج نیست. خوب اینجا یک مقدار شک وارده بر چنین تحقیقی. همگرایی پایین بین شواهد موجود وجود داره. باید بریم بخونیم ببینیم در چه شرایطی اون تحقیق انجام شده که می‌گه گوشت قرمز سرطان‌زاست. مثلا آیا روی حیوانات بوده یا روی انسان؟ یا مثلا اون‌ها به چه روشی تونستند تاثیر گوشت قرمز رو به طور مجزا روی بدن بفهمند که حالا دارند گزارش می‌کنند؟