"وقتی مردم فکر می‌کردند که زمین صاف است، اشتباه می‌کردند. وقتی مردم فکر می‌کردند که زمین کروی است، آن‌ها باز هم اشتباه می‌کردند. اما اگر تو فکر می‌کنی که کروی بودن زمین به همان اندازه صاف بودن زمین اشتباهه، اونوقت طرز فکر تو از جمع اشتباه هر دو گروه با هم اشتباه‌تره."

گفته بالا یکی از جمله‌های مشهور آسیموف در جواب به جوانی هست که به او نامه‌ای انتقادی نوشته بود.

در پرانتز، آیزاک آسیموف یکی از نویسندگان بزرگ و پر کار کتاب‌های علمی-تخیلی و علمی در دوران خودش بوده. یکی ازکتاب‌های بسیار مشهور او کتاب "من، ربات" هست که در آن 3 قانون مشهور رباتیک رو بیان کرده:

قانون اول، یک ربات نباید با انجام عملی، یا خودداری از انجام عملی به کسی آسیبی برساند.

قانون دوم، یک ربات باید از تمامی فرمان انسان‌ها تبعیت کند، مگر اینکه آن فرمان یا فرمان‌ها در تعارض با قانون نخست باشد.

قانون سوم، تا هنگامی که قانون نخست یا دوم زیر پا گذاشته نشده، ربات باید وجود خود را حفظ کرده و در بقای خود بکوشد.

پرانتز بسته. قوانین سه‌گانه ربات‌ها 

این جوان به آسیموف نامه‌ای نوشته و اینطور گفته که در هر قرنی مردمان فکر می‌کرده‌اند که همه چیز را فهمیده‌اند ولی بهشون اثبات شده که اشتباه می‌کردند، و تویی (آسیموف) که ادعا می‌کنی ما هم اکنون بسیاری از اصول جهان رو می‌فهمیم هم همونقدر در اشتباه هستی. بعد از اون جمله‌ای از سقراط رو برای آسیموف نقل می‌کنه و بهش می‌گه عده‌ای در یونان باستان روزی به سراغ سقراط میان و به او می‌گند که پیشگویان معبد دلفی تو را خردمندترین مرد یونان معرفی کرده‌اند و سقراط هم بهشون در جواب می‌گه که، "اگر من خردمند‌ترین آدم یونان‌ام فقط به این خاطره که من می‌دانم که هیچ نمی‌دانم."

آسیموف هم در جواب به این جوان نامه‌ای رو می‌نویسه با عنوان "نسبی بودن اشتباه" The Relativity of Wrong و براش از داستان چگونگی کشف نظریه کروی بودن زمین پس از اینکه برای قرن‌ها تصور بر این بود که زمین صافه می‌گه و بهش نشون می‌ده که اگر بخوایم سخت‌گیر باشیم کروی بودن زمین هم اشتباهه. اما بحث مهم اینه که چقدر اشتباهه؟

همچنین بهش نشون می‌ده که چطور یک تغییر و اصلاح کوچک در اندازه‌گیری باعث می‌شه که جهانی کاملا متفاوت به وجود بیاد. براش از کوپرنیک مثال می‌زنه یا از نظریه تکامل می‌گه. مثلا اصلاح کوچکی در اندازه‌گیری حرکت سیارات توسط کوپرنیک باعث ایجاد دنیایی کاملا متفاوت شده و از چیزی که کاملا مسخره به نظر می‌رسه، یعنی مرکزیت بودن زمین در جهان، به چیزی که واضح بوده، یعنی مرکزیت بودن خورشید رسیده. یعنی حتی انقلاب‌های علمی و جهان‌بینی‌های کاملا متفاوت هم حتی با اصلاحات بسیار کوچکی اتفاق می‌افتند.

اخیرا مطلبی رو دیدم که در اون نوشته شده بود که جمله‌‌ی مشهور، "هیچ چیز دیگری در فیزیک نمانده که کشف شود. تنها چیزی که باقی مانده است اندازه‌گیری‌های دقیق‌تر است." به لُرد کلوین نسبت داده شده است. در صورتی که مدرکی در گفتن چنین جمله‌ای در نوشته‌های او وجود ندارد. حتی در نوشته‌هاش به 2 آزمایش فیزیکی هم اشاره کرده که توجیهی براشون طبق معادلات فیزیک کلاسیک وجود نداشته. می‌گویند او به خوبی می‌دانسته که اگر قرار باشد راز جدیدی در دنیای فیزیک کشف شود باید آن را در اندازه‌های بسیار کوچک‌تر جستجو کرد.

مثلا رفتن از جهان مکانیک کلاسیک به مکانیک کوانتومی فقط به اندازه تغییر ابعاد از میکرومتر به نانومتر و یا کم‌تر است. اما این‌ها دو دنیای کاملا متفاوتند. یکی قابل فهم و دیگری کاملا متفاوت با درک ما از پدیده‌های اطرافمون و پر از تناقض بر اساس درک ناقص ما. در جهان  کوانتومی شما می‌تونید به گذشته خود برگردید و پدربزرگتان را متقاعد کنید که ازدواج نکند و آن‌گاه در آینده شمایی وجود نخواهید داشت. اما در عین حال شما هستید که رفتید و پدربزرگ را متقاعد کردید!

مقاله آسیموف نکات جالبی داره، مثلا اینکه چقدر بعضی چیزها که الان واضح به نظر میان برای هزاران سال از چشم افراد دور مانده‌اند. اینکه انحنای سایه کره زمین بر روی ماه یا محو شدن کشتی‌ها در افق با نظریه صاف بودن زمین تطابق ندارند اما این یونانی‌ها بودند که برای اولین بار به چنین مشاهداتی توجه کردند و توانستند به کروی بودن زمین پی ببرند. فکر می‌کنم تصورات خود ما هم برای آیندگان چنین خواهد بود. یا اینکه تفاوت بسیار اندکی در ابزارهای اندازه‌گیری باعث به وجود آمدن جهانی کاملا کشف نشده در برابر ما می‌شود.

مقاله آسیموف جالبه و ارزش خوندن داره و اگر دوست داشتید می‌تونید در ادامه مطلب کل مقاله رو بخونید یا اینکه اصلش رو از اینجا دانلود کنید.

نسبی بودن اشتباه

آسیموف این مقاله رو در جواب به نامه جوانی که محصل رشته‌ی ادبیات انگلیسی بوده و براش نامه‌ای با خطی بسیار ناخوانا فرستاده بوده می‌نویسه. نویسنده نامه در همون خط اول نوشته بوده که در زمینه ادبیات تحصیل می‌کنه ولی احساس کرده که باید به آسیموف علم رو یاد بده. آسیموف هم اولش با خودش فکر می‌کنه می‌بینه که افراد کمی رو دیده که تحصیل کرده‌ی ادبیات باشند و بتونند به اون علم رو یاد بدند، اما چون به بی‌سوادی خودش آگاه بوده با خودش می‌گه که من آماده‌ام که از هر کسی یاد بگیرم.

این جوان مقاله‌ای رو از آسیموف خونده بوده که در اون اظهار خوشحالی کرده بوده که ما تونستیم بسیاری از اصول جهان رو بفهمیم. در صورتی که آسیموف در جواب می‌نویسه که منظورش رو کامل از این حرف ننوشته و منظورش این بوده که در قرن حاضر با استفاده از نظریه نسبیت انیشتن که که درسال‌های 1905 و 1916 شکل گرفت تونستیم قوانین اساسی کیهان و روابط متقابل بین اجسام بزرگ رو بفهمیم. همچنین روابط حاکم بر ذرات بنیادی رو تونستیم با نظریه کوانتوم که در سال‌های 1900 تا 1930 شکل گرفت توصیف کنیم. همچنین فهمیدیم که کهشکان‌ها و خوشه‌های کهکشانی واحد اساسی جهان فیزیکی هستند که در سال‌های 1920 تا 1930 کشف شدند.

این جوان شروع کرده بوده به آسیموف یادآوری کنه که در هر قرنی مردم فکر کرده‌اند جهان را فهمیده‌اند و در هر قرنی بهشون ثابت شده که اشتباه می‌کرده‌اند. و سپس برای تایید حرفش داستانی رو از سقراط نقل کرده که وقتی میان و بهش می‌گند که پیشگویان معبد دلفی اعلان کرده‌اند که تو خردمند‌ترین مرد یونان هستی و سقراط در جوابشون می‌گه "اگر من خردمند‌ترین آدم یونان‌ام فقط به این خاطر که من می‌دانم که هیچ نمی‌دانم." و با بیان این جمله قصد بر این داشته که به طور ضمنی به آسیموف بفهمونه که تو خیلی احمقی که فکر می‌کنی خیلی چیزها رو می‌دونی.

آسیموف هم شروع می‌کنه در جواب براش از داستان صاف بودن یا گرد بودن زمین حرف بزنه. براش می‌نویسه که "وقتی مردم فکر می‌کردند که زمین صاف بود، آن‌ها اشتباه می‌کردند. وقتی مردم فکر می‌کردند که زمین کروی بود، آن‌ها باز هم اشتباه می‌کردند. اما اگر تو فکر می‌کنی که کروی بودن زمین به همان اندازه صاف بودن زمین اشتباهه، اونوقت طرز فکر تو از جمع اشتباه هر دو گروه با هم اشتباه‌تره."

می‌دونی اشتباه در کجاست، اشتباه در همینه که مردم فکر می‌کنند "درست" و "غلط" مطلق‌اند؛ که هر چیزی اگر کاملا درست نباشه پس غلط هست.

آسیموف به این جوان جواب می‌ده که درسته که در هر قرنی دانشمندان فکر می‌کنند که جهان رو فهمیده‌اند در حالی که اشتباه می‌کرده‌اند، اما چیزی که من می‌خوام بدونم اینه که چقدر اشتباه می‌کرده‌اند؟ آیا همه قرن‌ها به یک اندازه اشتباه می‌کرده‌اند؟ بذار مثالی رو بزنم.

در نخستین روزهای تمدن، احساس کلی این بود که زمین صاف هست. اما این به این خاطر نبود که مردم احمق بودند، یا اینکه قصدشون این باشه که به چیزهای احمقانه باور داشته باشند. آن‌ها بر اساس شواهد عقلی احساس می‌کردند که زمین صاف است. مساله این نبوده "که زمین ظاهری صاف باید داشته باشه"، به این خاطر که زمین ظاهری صاف نداشته و به طور نامنظمی ناهموار، با تپه‌ها، دره‌ها، تنگه‌ها، صخره‌ها، و چیزهای دیگه بوده.

با این حال در نواحی محدودی هم مناطق همواری وجود داره که در آن‌ها زمین نسبتا صاف به نظر می‌رسه. یکی از آن مناطق هموار در منطقه دجله و فرات (میان‌رودان) هست جایی که یکی از اولین تمدن‌های تاریخی یعنی سومریان شکل گرفت. یکی از قدیمی‌ترین نامه‌های شکایت از خدمات در جهان

شاید همین ظاهر صاف بوده که سومریان باهوش را بر آن داشته که کل زمین رو هم به صورت صاف تصور کنند؛ که اگر یک جورایی تمام پستی‌ها و بلندی‌ها رو از هم کم کنند با یک صافی مواجه می‌شند. همچنین امتداد سطح صاف آب‌ها در روزهای آرام هم شاید در به وجود آمدن چنین ایده‌ای تاثیر‌گذار بوده.

جور دیگری هم میشه بهش نگاه کرد. اینکه "انحنای" سطح زمین در یک فاصله‌ی طولانی چقدر می‌شده، و چقدر یک سطح به طور متوسط از یک صفحه انحراف پیدا می‌کنه. نظریه صاف بودن زمین اینطور بیان می‌کنه که سطح زمین به هیچ عنوان از یک سطح صاف انحرافی نداره، و انحنای زمین به ازای هر کیلومتر 0 است.

امروزه، البته، ما فکر می‌کنیم که نظریه صاف بودن زمین یک نظریه غلط است؛ خیلی هم غلط است، مطلقا و به طور وحشتناکی غلط است. اما اینطوری‌ها هم نیست. انحنای زمین در هر کیلومتر تقریبا برابر 0 است، بنابراین اگر چه که نظریه صاف بودن زمین غلط است، اما یک جورایی درست هم هست. برای همین هم هست که این نظریه برای مدت بسیار طولانی پذیرفته شده بوده.

در حدود 350 سال قبل از میلاد مسیح دلایلی یافت شدند که به نظر می‌رسید نظریه صاف بودن زمین نظریه کاملی نباشه که ارسطو آن‌ها رو به این صورت خلاصه کرد. اول اینکه برخی از ستاره‌ها در نیمکره جنوبی در هنگام رفتن به سمت شمال محو می‌شدند و برخی از ستاره‌ها در نیمکره شمالی در هنگام رفتن به جنوب محو می‌شدند. دوم اینکه، سایه زمین بر روی ماه در هنگام ماه گرفتگی همواره به صورت یک کمان دایره‌ای بود. سوم اینکه، روی زمین یک کشتی در هر جهتی که در حال حرکت بود از یک فاصله‌ای به بعد در افق محو می‌شد.

این مشاهدات را نمی‌توانستند با نظریه صاف بودن زمین توضیح بدند، اما می‌تونستند با در نظر گرفتن زمین به صورت یک کره توضیح بدند.

به علاوه، ارسطو اعتقاد داشت که مواد جامد تمایل دارند به سمت یک مرکز مشترک حرکت کنند و اگر یک ماده جامد قرار بود چنین رفتاری داشته باشد، آن ماده تنها می‌توانست یک کره باشد. یک حجم مشخص از ماده، به طور متوسط، اگر کروی باشد نسبت به هر شکل دیگری به مرکز نزدیک‌تر هست.

یک قرن پس از ارسطو، فیلسوف یونانی اِراتوستن متوجه شد که خورشید سایه‌هایی با طول‌های متفاوت در عرض‌های جغرافیای متفاوت ایجاد می‌کند (تمام سایه‌ها یک اندازه می‌بودند اگر زمین صاف باشد). از اختلاف طول سایه‌ها، اراتوستن محیط کره زمین رو در حدود 40000 کیلومتر محاسبه کرد.

انحنای چنین کره‌ای در حدود 0.000127 کیلومتر به ازای هر کیلومتر است. (یعنی به ازای هر 1 کیلومتر حرکت بر روی زمین تقریبا 12.7 سانتی‌متر تغییر ارتفاع رخ می‌ده)، که مقداری بسیار نزدیک به انحنای 0 است. اختلاف بسیار ناچیز بین 0 و0.000127 کافی هست که ما از نظریه صاف بودن زمین به نظریه کروی بودن زمین برسیم. محاسبه انحنا زمین 

دوباره یادآوری می‌کنم، حتی یک اختلاف بسیار ناچیز، همانند اختلاف بین 0 و 0.000127 می‌تواند بسیار مهم باشد. فقط با کروی در نظر گرفتن زمین است که می‌توانیم موقعیت خودمون در اقیانوس رو بسنجیم و سفرهای طولانی انجام بدیم.

به علاوه، فرض نظریه صاف بودن زمین این است که زمین بی‌نهایت است، و قائل به این است که پایانی برای سطح وجود دارد. در حالی که نظریه زمین کروی هم فرض می‌کند زمین هم بی‌نهایت است و هم محدود، و این اضافه کردن فرض محدود بودن است که با همه یافته‌های دیگر تطابق دارد.

بنابراین، اگر چه که نظریه صاف بودن زمین تنها اندکی اشتباه است و برای خالقان آن همچنان دارای اعتبار، با در نظر گرفتن همه موارد، به اندازه‌ی کافی اشتباه هست که به خاطر کروی بودن زمین کنار گذاشته شود.

حالا آیا زمین کروی است؟

نه، کروی نیست؛ نه به معنای ریاضی آن. یک کره دارای خصوصیات ریاضی مشخص است. برای مثال، تمام قطرهایش با هم برابرند.

در حالی که چنین چیزی برای زمین درست نیست. قطرهای مختلف زمین دارای طول‌های متفاوتی‌اند.

از چه چیزی مردم متوجه شدند که ممکنه زمین کروی نباشه؟ در ابتدا طبق مشاهداتی که با تلسکوپ‌های ابتدایی خودشون انجام داده بودند و به ماه و خورشید نگاه کرده بودند، متوجه شده بودند که خورشید و ماه طرح‌هایی کاملا دایره‌ای شکل دارند. بنابراین کروی بودن زمین با فرض اینکه خورشید و ماه نیز کروی بودند تطابق داشت.

با این حال، سیاره مشتری و سیاره زحل وقتی توسط اولین تلسکوپ‌ها مشاهده شدند، به وضوح می‌توانستی ببینی که دارای شکل دایره‌ای نیستند و بیشتر به صورت بیضی هستند. این به این معنا بود که مشتری و زحل کروی نبودند.

نیوتون، در اواخر قرن هفدهم، نشان داد که یک جرم بزرگ، اگر در حال چرخش نباشد، تحت تاثیر نیروی گرانش به شکل یک کره در میاد (دقیقا همانطور که ارسطو استدلال کرده بود). اگر بچرخد، اثر گریز از مرکز باعث جدا شدن ماده از جسم می‌شود و بر خلاف نیروی گرانش عمل می‌کند، و این تاثیر وقتی به سمت ناحیه استوایی می‌رویم بیشتر هم می‌شود. تاثیر نیروی گریز از مرکز با بیشتر شدن سرعت چرخش بیشتر هم خواهد شد، و مشتری و زحل بسیار سریع‌ به دور خودشان می‌چرخیدند.

زمین بسیار آرام‌تر از سیاره مشتری و زحل می‌چرخید بنابراین اثر نیروی گریز از مرکز باید کم‌تر می‌بود، اما به این معنا نبود که وجود ندارد. اندازه‌گیری واقعی انحنای زمین در اواخر قرن هجدهم انجام شد و اثبات شد که نیوتون حرف درستی می‌زده.

زمین دارای تحدب استوایی است. یعنی اینکه در قسمت‌های قطبی حالتی صاف داره و در قسمت استوایی کمی پهن‌تر است. اسم شکلش دیگر کره نیست بلکه شکل کره‌وار پَخت oblate spheroid، یعنی کره‌ای که از دو قطب بر سرش کوبیدند و قسمت میانی پهن‌تر شده است. این به این معناست که قطر‌های مختلف زمین دارای طول‌های متفاوتی هستند. بزرگ‌ترین قطر در ناحیه استوایی است به قطر12,755 کیلومتر و کوچک‌ترین قطر، قطری است که دو قطب زمین را به هم وصل می‌کند و 12,711 کیلومتر است.

تفاوت بین بزرگ‌ترین و کوچک‌ترین قطر زمین فقط 44 کیلومتر است، و این به این معناست که پَخ شدگی زمین تنها به اندازه 44/12755 است و معادل 0.0034 می‌شود. یعنی در حدود 0.33 درصد.

اگر طور دیگری بخواهیم بیان کنیم، در یک سطح صاف انحنا 0 است. در سطح کروی انحنا زمین به ازای هر کیلومتر از هر طرفی 12.68 سانتی‌متر است. در سطح کره‌وار پخ، انحنا از 12.66 سانتی‌متر تا  12.74 سانتی‌متر به ازای هر کیلومتر تغییر می‌کند.

اصلاح برای رسیدن از سطح صاف به سطح کروی بسیار بزرگ‌تر از اصلاح لازم برای رسیدن از سطح کروی به سطح کره‌وار پخ است. بنابراین، اگر سختگیرانه نگاه کنیم ایده‌ کروی بودن زمین هم اشتباه است، اما به اندازه نظریه صاف بودن زمین اشتباه نیست.

اگر بخوایم سخت‌گیری بیشتری کنیم حتی ایده شکل کره‌وار پخ برای زمین هم اشتباه است. در سال 1958، وقتی که ماهواره وَنگارد 1 در مدار خودش به دور زمین به گردش در اومد، قادر بود که میزان جاذبه زمین در محل‌های مختلف رو با دقتی بی‌سابقه اندازه‌گیری کند که کمک می‌کرد تا شکل زمین را نیز تعیین کند. اینطور مشخص شد که تحدب زمین در قسمت جنوبی خط استوا کمی بیشتر از تحدب زمین در قسمت شمالی خط استوا است و سطح دریای قطب جنوب اندکی نزدیک‌تر به مرکز زمین نسبت به سطح دریای قطب شمال به مرکز زمین است.

هیچ توصیف بهتری نمی‌شد پیدا کرد غیر از اینکه گفته بشه که زمین گلابی شکل است. تفاوت گذشتن از شکل کره‌وار پخ به شکل گلابی خیلی کوچک است و باید از مقیاس کیلومتر خودمون رو به مقیاس متر برسونیم و تفاوت انحنا در حد میکرون به ازای هر کیلومتر خواهد شد.

خلاصه اینکه، دوست ادیب من، زندگی در جهان ذهنی غلط‌ها و درست‌های مطلق را می‌توان تصور کرد، به این خاطر که همه‌ی نظریه‌ها غلط‌ هستند، و در چنین جهانی می‌تونیم تصور کنیم زمین الان کروی باشه، اما در قرن بعدی مکعب باشه، و در قرن بعدش یک بیست وجهی تو خالی باشه، و در قرن بعدش به شکل یک دونات باشه.

اما چیزی که در حقیقت اتفاق می‌افته اینه که وقتی دانشمندان یک مفهوم خوب رو می‌پذیرند به طور تدریجی اصلاحش می‌کنند و اون رو به طور ظریفی با بهتر شدن ابزار اندازه‌گیریشان گسترش می‌دند. نظریه‌ها خیلی غلط نیستند بلکه کامل نیستند.

این موضوع رو می‌توان در بسیاری از موارد دید و بحث شکل زمین یک از اونهاست. حتی اگر که نظریه‌های جدید به نظر انقلابی باشند، معمولا از یک اصلاح بسیار جزئی ناشی می‌شند. اگر چیزی بیشتر از یک اصلاح بسیار کوچک مورد نیاز بود، آن وقت هیچگاه نظریه‌های قبلی نمی‌تونستند برای مدت زیادی به حیات خودشون ادامه بدند.

برای مثال کوپرنیک از سیستم زمین مرکزی به سیستم خورشید مرکزی ما رو حرکت داد. در انجام این کار، کوپرنیک از چیزی که واضح بود به چیزی که به طور واضحی مسخره بود تغییر نگرش داد. اما، این هم تنها از اندازه‌گیری بهتر حرکت سیارات در آسمان به دست آمد، و در نهایت نظریه زمین مرکزی را کنار گذاشت. این دقیقا به این خاطر بود که نظریه‌های قدیمی بر اساس استانداردهای اندازه‌گیری زمان خودشون نتایج خوبی داشتند و برای همین هم این نظریه‌ها مشکلی نداشتند.

از تغییرات زمین‌شناسی برات بگم. تغییرات زمین‌شناسی به آهستگی اتفاق می‌افتند و موجودات زنده‌ی بر روی آن به آهستگی تکامل پیدا می‌کنند و در نگاه اول به نظر میاد که هیچ تغییری وجود نداشته و زمین و حیات همواره به همین شکل وجود داشته‌اند. اگر اینطوری بود، اونوقت هیچ فرقی نمی‌کرد که زمین یا حیات میلیاردها سال قدمت داشته باشند یا هزاران سال. هزاران راحت‌تر بود برای درک ما.

اما وقتی مشاهدات دقیق نشان داد که حیات و زمین با نرخ رشد بسیار کمی در حال تغییرند، خیلی واضح بود که هم حیات و هم زمین باید قدمتی بسیار طولانی داشته باشند. بنابراین زمین‌شناسی مدرن شکل گرفت، و همچنین ایده تکامل زیستی پدید آمد.

اگر نرخ رشد بیشتر بود، زمین و حیات در گذشته‌های بسیار دور می‌توانستند به حالت امروزی خودشان برسند. به خاطر همین اختلاف بسیار کم بین نرخ تغییرات در جهان بدون تکامل و نرخ تغییرات در جهان دارای تکامل هست که بسیاری نمی‌توانند تئوری تکامل را بپذیرند.

اصلاحات در تئوری‌ها به مرور کم‌تر و کم‌تر می‌شوند، به همین خاطر تئوری‌های نسبتا قدیمی باید به اندازه کافی درست بوده باشند تا منجر به پیشرفت‌های آتی شوند؛ پیشرفت‌هایی که نتوان آن‌ها را به طور کامل با اصلاحات مجدد از بین برد.

برای مثال یونانیان ایده‌ی طول و عرض جغرافیایی را برای اولین بار معرفی کردند، و با استفاده از آن نقشه‌ای نسبتا خوبی از منطقه مدیترانه بدون در نظر گرفتن کروی بودن زمین ایجاد کردند و ما همچنان از ایده‌ی طول و عرض جغرافیایی استفاده می‌کنیم.

احتمالا سومریان اولین کسانی در جهان بودند که اصولی را برای حرکت سیارات در آسمان بنیان نهادند و بر اساس آن کارهایی رو انجام دادند تا حرکت آن‌ها را پیش‌بینی کنند، و فرضشان این بود که زمین در مرکز جهان قرار دارد. اندازه‌گیره‌های آنان به میزان خیلی زیادی اصلاح شد با این حال اصولشان همچنان ادامه دارد.

طبیعتا، نظریه‌هایی که هم‌اکنون در دسترس هستند می‌تونند به تعبیر ساده‌انگارانه یک محصل ادبیات انگلیسی اشتباه باشند، اما در یک تعبیر درست‌تر و ظریف‌تر، تنها لازم است که کامل نشده در نظر گرفته شوند.

برخی از اشتباهاتی که اشتباه‌ترند:

به نظرم خوبه که خیلی وقت‌ها یک نگاه کلی به فعالیت‌هامون بندازیم. خیلی اوقات اون چیزهایی که به نظر اشتباه میان اونقدرها هم اشتباه نیستند و اشتباه‌های بزرگ‌تری هم وجود دارند.

1.    درس نخواندن و نفهمیدن یا درس خواندن و نفهمیدن؟ اگر درس نخونیم و حرفه‌ای رو به جاش بلد بشیم خیلی بهتر از اینه که درس بخوانیم و هیچ نفهمیم. یا اگر درس نخوانیم و لذت ببریم، بهتر از اینه که درس بخوانیم و نفهمیم و لذت هم نبریم.

2.    درست کار نکردن برای یک سازمان یا یک شخص یا کار کردن با تمام انرژی برای کسی که شما را به ازای چندرغازی به بیگاری می‌کشد و توقع دارد به مانند برده‌ای تمام زمان و توجه خودتون رو به اهداف اون اختصاص بدید حتی در ساعات غیر اداری؟ آیا بهتر نبود اون زمان و انرژی رو به اون چیزهایی که خودمون واقعا دوست داشتیم انجام بدیم اختصاص می‌دادیم.

3.    یک بار اشتباه کردن یا یک اشتباه رو به طور مداوم انجام دادن یا اصلا متوجه اشتباه نشدن؟ مثلا جا گذاشتن وسایل یک بار یا دوبار در جایی اشتباهه ولی وقتی این اتفاق مدام تکرار می‌شه به معنای اشتباه بزرگ‌تری هست.

4.    دانستن و عمل نکردن یا ندانستن و عمل نکردن؟

5.    تصمیم نگرفتن یا تصمیم اشتباه گرفتن؟ تصمیم به ادامه دادن یا ادامه ندادن تحصیل با بی‌تصمیمی متفاوت است. اولی از مشخصه‌های انسان آگاه و دومی از مشخصه‌های رفتارهای گلهای هست، هر چه که مُد هست یا هر چه که مردم می‌گویند.

6.    عالم شدن و بی عملی یا عالم شدن و آن را در راه بد خرج کردن؟ مثلا روزنامه‌‌نگار خبره‌ای که به دنبال انتشار اخبار زرد و سیاه و جنجالی هست. پزشکی که بدون نیاز به جراحی بیمار را به زیر تیغ جراحی می‌برد. مهندسی که بازرسی‌های فِیک انجام می‌دهد بدتر از یک روزنامه‌نگار، پزشک، و یا مهندس معمولی هستند.

7.    برای هیچ زندگی کردن یا برای پول زندگی کردن؟

8.    اخبار داخلی دیدن یا اخبار خارجی دیدن؟ پ.ر.ن. خوب دیدن یا پ.ر.ن. بد دیدن؟ لااقل خوبش رو ببین :) تلویزیون دیدن یا در اینستاگرام چرخیدن؟ اخبار دیدن یا فیلم ترکی دیدن؟

9.    رژیم غذایی بد و تحرک نداشتن یا رژیم غذایی بد و تحرک داشتن؟

به نظرم خیلی وقت‌ها حرکت از یک چیز بدتر به یک چیز بد می‌تونه باعث تغییرات مثبت بزرگی در زندگی بشه. آدم یهویی نمی‌تونه کلا تلویزیون نبینه. ولی می‌تونه نوع برنامه‌هایی رو که می‌بینه به مرور زمان تغییر بده. یا اگر رژیم غذایی بدی داریم می‌تونیم با تغییر یک چیز بد به یک چیز بهتر خیلی تاثیر بزرگی در عادت غذاییمون ایجاد کنیم. مثلا نیایم کلا یهویی شکر رو حذف کنیم، ولی می‌تونیم اون رو در چای و قهوه استفاده نکنیم، یا هر تغییر کوچک دیگر. چون معمولا راه‌کارهای یهویی پایدار نیستند.

خیلی اوقات هم چیزی که در نگاه ما اشتباه هست در یک نگاه دیگه می‌تونه درست باشه. همه چیز  بستگی به این داره که از چه چارچوبی داریم بهشون نگاه می‌کنیم و بستگی به درک ما از بزرگی سیستمی که درش قرار داریم داره:

1.    خورشید غروب نمی کنه و این زمین هست که داره حرکت می کنه و حتی هنوز هم درک این موضوع آسون نیست. در هر غروب و طلوعی فکر کنیم چطور کوپرنیک نابغه به همچین موضوعی پی برد.

2.    از کتاب 7 عادت مردمان موثر یادم میاد که یک جا می‌گه شخصی به مردی که بچه‌اش توی مترو خیلی سر و صدا می‌کرده اعتراض می‌کنه. اون مرد یهویی به خودش میاد و عذرخواهی می‌کنه و بهش می‌گه ببخشید همسرم به تازگی فوت شده. اون شخص هم از اعتراض خودش خیلی ناراحت می‌شه. تغییر در فهم ما باعث می‌شه به طور کلی یک جور دیگه‌ای به قضیه نگاه کنیم. حالا شاید به جای احساس خشم، احساس گناه کنیم.

3.   می‌گویند بزرگ‌ترین جایزه صلح نوبل رو باید به سازندگان بمب اتم بدند برای اینکه باعث توقف جنگ‌های بزرگ در کره زمین شدند. اما در عین حال باعث کشتار وسیع در 2 شهر ژاپن هم شدند.

فکر می‌کنم بیشتر مسائل اخلاقی بسته به اینکه در چه سیستمی هستیم و چقدر داریم از بالا یا پایین به مساله نگاه می‌کنیم ممکنه درست باشند، و ممکنه درست نباشند. برای همین تصمیم‌گیری در جایی که به مسائل اخلاقی می‌رسیم شاید یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا باشه. چون که سیستم‌ها رو درک نمی‌کنیم و تشخیص درست و نادرست ممکنه بسیار مشکل بشند.