"وقتی مردم فکر می‌کردند که زمین صاف است، اشتباه می‌کردند. وقتی مردم فکر می‌کردند که زمین کروی است، آن‌ها باز هم اشتباه می‌کردند. اما اگر تو فکر می‌کنی که کروی بودن زمین به همان اندازه صاف بودن زمین اشتباهه، اونوقت طرز فکر تو از جمع اشتباه هر دو گروه با هم اشتباه‌تره."

گفته بالا یکی از جمله‌های مشهور آسیموف در جواب به جوانی هست که به او نامه‌ای انتقادی نوشته بود.

در پرانتز، آیزاک آسیموف یکی از نویسندگان بزرگ و پر کار کتاب‌های علمی-تخیلی و علمی در دوران خودش بوده. یکی ازکتاب‌های بسیار مشهور او کتاب "من، ربات" هست که در آن 3 قانون مشهور رباتیک رو بیان کرده:

قانون اول، یک ربات نباید با انجام عملی، یا خودداری از انجام عملی به کسی آسیبی برساند.

قانون دوم، یک ربات باید از تمامی فرمان انسان‌ها تبعیت کند، مگر اینکه آن فرمان یا فرمان‌ها در تعارض با قانون نخست باشد.

قانون سوم، تا هنگامی که قانون نخست یا دوم زیر پا گذاشته نشده، ربات باید وجود خود را حفظ کرده و در بقای خود بکوشد.

پرانتز بسته. قوانین سه‌گانه ربات‌ها 

این جوان به آسیموف نامه‌ای نوشته و اینطور گفته که در هر قرنی مردمان فکر می‌کرده‌اند که همه چیز را فهمیده‌اند ولی بهشون اثبات شده که اشتباه می‌کردند، و تویی (آسیموف) که ادعا می‌کنی ما هم اکنون بسیاری از اصول جهان رو می‌فهمیم هم همونقدر در اشتباه هستی. بعد از اون جمله‌ای از سقراط رو برای آسیموف نقل می‌کنه و بهش می‌گه عده‌ای در یونان باستان روزی به سراغ سقراط میان و به او می‌گند که پیشگویان معبد دلفی تو را خردمندترین مرد یونان معرفی کرده‌اند و سقراط هم بهشون در جواب می‌گه که، "اگر من خردمند‌ترین آدم یونان‌ام فقط به این خاطره که من می‌دانم که هیچ نمی‌دانم."

آسیموف هم در جواب به این جوان نامه‌ای رو می‌نویسه با عنوان "نسبی بودن اشتباه" The Relativity of Wrong و براش از داستان چگونگی کشف نظریه کروی بودن زمین پس از اینکه برای قرن‌ها تصور بر این بود که زمین صافه می‌گه و بهش نشون می‌ده که اگر بخوایم سخت‌گیر باشیم کروی بودن زمین هم اشتباهه. اما بحث مهم اینه که چقدر اشتباهه؟

همچنین بهش نشون می‌ده که چطور یک تغییر و اصلاح کوچک در اندازه‌گیری باعث می‌شه که جهانی کاملا متفاوت به وجود بیاد. براش از کوپرنیک مثال می‌زنه یا از نظریه تکامل می‌گه. مثلا اصلاح کوچکی در اندازه‌گیری حرکت سیارات توسط کوپرنیک باعث ایجاد دنیایی کاملا متفاوت شده و از چیزی که کاملا مسخره به نظر می‌رسه، یعنی مرکزیت بودن زمین در جهان، به چیزی که واضح بوده، یعنی مرکزیت بودن خورشید رسیده. یعنی حتی انقلاب‌های علمی و جهان‌بینی‌های کاملا متفاوت هم حتی با اصلاحات بسیار کوچکی اتفاق می‌افتند.

اخیرا مطلبی رو دیدم که در اون نوشته شده بود که جمله‌‌ی مشهور، "هیچ چیز دیگری در فیزیک نمانده که کشف شود. تنها چیزی که باقی مانده است اندازه‌گیری‌های دقیق‌تر است." به لُرد کلوین نسبت داده شده است. در صورتی که مدرکی در گفتن چنین جمله‌ای در نوشته‌های او وجود ندارد. حتی در نوشته‌هاش به 2 آزمایش فیزیکی هم اشاره کرده که توجیهی براشون طبق معادلات فیزیک کلاسیک وجود نداشته. می‌گویند او به خوبی می‌دانسته که اگر قرار باشد راز جدیدی در دنیای فیزیک کشف شود باید آن را در اندازه‌های بسیار کوچک‌تر جستجو کرد.

مثلا رفتن از جهان مکانیک کلاسیک به مکانیک کوانتومی فقط به اندازه تغییر ابعاد از میکرومتر به نانومتر و یا کم‌تر است. اما این‌ها دو دنیای کاملا متفاوتند. یکی قابل فهم و دیگری کاملا متفاوت با درک ما از پدیده‌های اطرافمون و پر از تناقض بر اساس درک ناقص ما. در جهان  کوانتومی شما می‌تونید به گذشته خود برگردید و پدربزرگتان را متقاعد کنید که ازدواج نکند و آن‌گاه در آینده شمایی وجود نخواهید داشت. اما در عین حال شما هستید که رفتید و پدربزرگ را متقاعد کردید!

مقاله آسیموف نکات جالبی داره، مثلا اینکه چقدر بعضی چیزها که الان واضح به نظر میان برای هزاران سال از چشم افراد دور مانده‌اند. اینکه انحنای سایه کره زمین بر روی ماه یا محو شدن کشتی‌ها در افق با نظریه صاف بودن زمین تطابق ندارند اما این یونانی‌ها بودند که برای اولین بار به چنین مشاهداتی توجه کردند و توانستند به کروی بودن زمین پی ببرند. فکر می‌کنم تصورات خود ما هم برای آیندگان چنین خواهد بود. یا اینکه تفاوت بسیار اندکی در ابزارهای اندازه‌گیری باعث به وجود آمدن جهانی کاملا کشف نشده در برابر ما می‌شود.

مقاله آسیموف جالبه و ارزش خوندن داره و اگر دوست داشتید می‌تونید در ادامه مطلب کل مقاله رو بخونید یا اینکه اصلش رو از اینجا دانلود کنید.