با نوشتن این موضوع می‌خوام بر اهمیت مهارت تفکر نقادانه در زندگی تاکید کنم. اینکه وقتی یک مطلب علمی یا یک خبر جدید بهمون می‌دند آیا باید اون رو کامل بپذیریم؟ در ضمن می‌خوام بگم که چرا به ادیبان ارادت زیادی دارم.

به طور خاص هم می‌خوام راجع به بحران تکرارپذیری در علم، به خصوص در علم روانشناسی توضیح بدم.

هممون می‌دونیم که یکی از ملزومات دست‌آوردهای علمی قابلیت تکرار‌پذیر بودن اون دست‌آوردهاست. برای مثال اگر کسی روش ساختن لیزر رو ابداع کرده و اون رو به عنوان یک دست‌آورد علمی به دیگران معرفی کرده هر کسی در هر کجای دنیا اون روش رو اجرا کنه باید بتونه اون لیزر رو بسازه. اینجوری می‌شه گفت که یک دست‌آورد علمی قوی و قابل کاربرد داریم.

اخیرا عدم تکرار پذیری مطالعات و دست‌آوردهای علمی در برخی حوزه‌ها مثل پزشکی، اقتصاد و به خصوص روانشناسی در دنیای علم بحرانی رو به وجود آورده که از اون به عنوان بحران تکرارپذیری نام می‌برند. Replication Crisis

داستان از اون جایی جدی‌تر می‌شه که یک گروه 270 نفره از نویسندگان به رهبری مرکز علوم باز و برایان نوسک، یکی از بنیان‌گذاران این مرکز، پروژه‌ای رو شروع می‌کنند تا تکرار‌پذیری 100 مقاله روانشناسی در 3 تا از معتبرترین مجله‌های این حوزه رو بررسی کنند. در بررسیشون به این نتیجه می‌رسند که تنها 37 درصد این مقالات قابل تکرار بودند و حتی خیلی از مقالاتی که قابل تکرار بودند هم نتایج ضعیف‌تری نسبت به ادعای نویسندگانشون داشتند. Reproducibility Project